.jpg)
شهر «سالتلک/ جهیل نمک» افسرده و بیرنگ شده است. دیگر خبری از شلوغی جادهها و خیابانها نیست و نه خبری از بازارهای پر جمعیتِ در حال خرید و فروش. فروشگاهها مملو از کالاهای فروشی که نه خریداری وجود دارد و نه فروشندهیی. فروشگاههای غذا اما با ویترینهای خالی مواد غذایی.
مکتبها در سکوت به سر میبرند، خالی از دانشآموزانی که در این وقت باید آنجا باشند. حالا تنها زمزمۀ پرندهگان است که سکوت پارکها را میشکند؛ سکوتی که قبلاً با صدای کودکان میشکست.
حس آزادی و امنیت از بین رفته و شهر را بیم و هراس فرا گرفته است. ترس از جمعیت، از یکدیگر و از مکانهای عمومی، ترس از نابودی، از دیگر نبودن و از پایان راه، یا هراس از دستدادن، خانوادهها را در خانههای پر از مواد غذایی که چند ماه را کفایت میکند، حبس کرده است.
.jpg)
اینروزها تمام سروصداها از دولت است. دولتی که تلاش دارد مردم را دلداری دهد، توصیه کند و مطمئن بسازد که وضعیت تغییرپذیر است. مردم اینجا سکوت کردهاند، شاید اینبار نه امیدی به دولت و تکنالوژیست و نه به داکتران، متخصصان و پول باقیمانده. در این میان اما نور امیدی هنوز سوسو میزند؛ هنوز به خدا امید است. مردم در دین و باورهای مختلف، دوروگرد خانوادههایشان، با سادهترین و صادقانهترین واژهها، از خالق خود یاری میطلبند. خالقی با اسمهای مختلف و باورهای متفاوت به آن.
حالا به چیزهایی دلمان تنگ میشود که پیش از این اصلاً در نظرمان نمیآمد. بیشتر از پیش درگیر تکنالوژی شدهایم. خندههایمان حالا بیشتر شکل اموجی میگیرد. عقب کامپیوترها دوستان و همصنفیها را میبینیم؛ دیگر آن فضای ایدهآلی که کمتر متوجه شده بودیم، نیست. این روزها بیشتر به جزییات دوروبرمان توجه میکنیم. به رنگ دیوارها، طراحی دکور منزل، رنگ چادر مادر و وقت رسیدن پدر.
حالا وقتی از کلکین به بیرون نگاه میکنم، مردم و موترهای در حال رفتوآمد را نمیبینم یا هواپیماهای در حال پرواز را. بیشتر شکوفههای گلدانهای روی بالکن منزل را تماشا میکنم و پرندهگانی که همیشه بودهاند، اما نمیدیدم.
نویسنده: نصیبه احمد؛ دانشآموز اهل افغانستان در ایالت یوتای آمریکا





