.jpeg)
ما انسانها در مورد تاریخ و گذشتۀ خویش بسیار کم میدانیم و آنچه میدانیم در اکثر موارد وارونه و از بنیاد غلط است. اغلب گذشتۀ خویش و چگونگی شکلگیری و تکامل خویش را آنگونه که بوده نمیپذیریم. انسانها به گذشته و حال خویش بر اساس روایتهای افسانهوی و اسطورهها نگاه میکنند و در این مورد استدلال علم را در اغلب موارد قبول ندارند. ادیان ابراهیمی میگویند انسان از گِل سرشته شده و سپس خداوند روحش را در وی دمیده است. خداوند این موجود را «اشرف مخلوقات» خوانده است.
دینباوران گاهی تعداد سالهای گذشته بر بشر را هم مشخص میکنند. ادیان ابراهیمی این را میباورنند که روزی قیامت بر پا میشود و عمر بشر و زمین در این جهان خاتمه مییابد. یک لگوبیستوچهارهزار پیامبر آمده و آخرینشان محمد (ص) عربی است. بعد از زندهگی در این جهان، مکانهای ایدهآل و مخوفی به نام جهنم و دوزخ وجود دارد. همینطور گاهی میگویند جهان روی شاخِ گاو است و فقط محمد پیامبر بر حق و اسلام، دین راستین و مورد تأیید خداوند یکتاست. اما آیا به راستی چنین است، علم برای ما در این مورد چه میگوید؟ ما چند درصد از تاریخ خویش را در حافظه داریم، و چقدر برداشتهای ما از گذشتۀ خودمان درست و بیغبار است؟ در این یادداشت بدون این که قضاوت خودم را راه بدهم یا حکمی صادر کنم، بخشی از نظریات یووال نوح هراری را که در کتاب پرآوازهاش «انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر» مطرح شده است را میآورم.
بر اساس دریافتهای هراری، در حدود 13.5 میلیارد سال قبل، ماده و انرژی و زمان و فضا توسط همان «انفجار بزرگ» به وجود آمد. 300 هزار سال پس از ظهور ماده و انرژی یک ساختار پیچیده از ترکیب ماده و انرژی به وجود آمد که اتم نام گرفته است و بعد از آن، اتمها به شکلگیری مولکول انجامید. نزدیک به 3 میلیارد و 800 میلیون سال قبل، در زمینی که ما حالا داریم شب و روز میگذرانیم، مولکولهای معینی با هم تلفیق شدند که از تلفیق آنها ترتیب عظیم و پیچدهیی به وجود آمد که موجودات زنده نام گرفتند. در مورد نخستین موجودات چیزی نمیدانیم. اما میدانیم که اجداد انسان خردمند امروزی نبودهاند. در حدود 70 هزار سال قبل، موجوداتی از گونۀ انسان خردمند اقدام به ایجاد ساختارهایی در زمین کردند. (هراری، 1397:23)
به باور هراری، مسیر تاریخ را سه انقلاب مهم تعیین کردند: «انقلاب شناختی» که در حدود 70 هزار سال قبل اتفاق افتاد. «انقلاب کشاورزی» که در حدود 12 هزار سال قبل رخ داده و« انقلاب علمی» که 500 سال قبل رخ داده است. هراری در کتاب «انسان خردمند» وضعیت انسانها را در جریان این سه انقلاب عظیم توضیح میدهد.
انسان پیش از تاریخ وجود داشته، اما موجودی که شباهت زیادی با انسان نوین داشت در 2.5 میلیون سال قبل وارد عرصۀ حیات شد. انسانی که در حدود 2.5 میلیون سال قبل وارد عرصۀ حیات شد تا خیلی وقتها با هزارها خاکزی دیگر که در کنار انسان میزیستند تفاوتی نداشتند. نخستین انسان در حدود 2.5 میلیون سال پیش در شرق آفریقا از نوعی میمونی قدیمی به نام اوسترالو پیستکوس (Australopithecus) با معنای میمون جنوبی به وجود آمد. نزدیک 2 میلیون سال قبل گروهی از این انسانهای اولیه زادگاه خویش را ترک کردند و به آفریقای شمالی، آسیا و اروپا کوچیدند. زندهگی در بخشهای مختلف جهان انسان را با ویژهگیهای متفاوت تکامل داد و در نتیجه چندین گونۀ مختلف انسان شکل گرفت. در آغاز چند گونه انسان وجود داشته: انسان رودولفی (در شرق آفریقا) انسان راست قامت (شرق آسیا)، انسان نئاندرتال (اروپا و غرب آسیا).
انسان خردمند تا مدتها خودش را موجود جدا از دیگر جانداران، بدون خواهر و برادر و حتی بدون پدر و مادر فرض میکرد. اما چنین چیزی غلط بود. به باور هراری «ما بخواهیم یا نخواهیم متعلق به خانوادۀ بزرگ و شلوغ میمونها هستیم. نزدیکترین خویشاوندان ما شامپازهها، گوریلها و اورانگاوتانها هستند و شامپازهها به ما نزدیکترند.
.jpg)
همین 6 میلیون سال پیش میمونی دو دختر زایید که یکی از آنها مادربزرگ شامپازهها شد و دیگری مادربزرگ ما.» (همان،26). ما انسانهای امروزی فکر میکنیم و معتقدیم که فرزندان آدم و حوا استیم و خداوند فقط گونۀ ما را خلق کرده و در روز الست مسئولیت جهان را نیز بر عهدۀ نوع ما-انسان خردمند سپرده است. اما هراری توضیح میدهد که 100 هزار سال پیش حداقل شش گونه انسان در روی زمین میزیسته که از برکت کارنامۀ خونین انسان خردمند که امروز همچنان در قید حیات است، از صفحۀ روزگار و طبیعت نابود شدهاند و نئاندرتالها نیز در حدود 30 هزار سال قبل نابود شدند.
انسان خردمند در حدود 70 هزار سال قبل از شرق آفریقا به شبه جزیرۀ عربستان رفته و از آنجا کل پهنۀ اوراسیا را در نوردید.
حالا انسان خردمند کدام نوع از آن شش نوع اولیست؟ دو نظریه مطرح میشود. به تعبیر بهتر، هراری به دو نظریه در این زمینه استناد میکند: نظریۀ «آمیزش» و «نظریۀ جایگزینی». بر اساس نظریۀ «آمیزش»، وقتی انسان خردمند در سرزمین نئاندرتالها پراکنده شد، با آنها درآمیخت و در حقیقت این دو با هم ادغام شدند. اگر این نظریه درست باشد، انسانهای امروزی اوراسیا، انسانهای خردمند خالص نیستند، بلکه از ژن و خون مشترک انسان خردمند و نئاندرتال هستند. همین گونه وقتی انسان خردمند به شرق آسیا رسید با انسانهای راستقامت محلی آمیزش کرد که اگر چنین چیزی درست باشد، چینیها و کرهییهای امروزه معجونی از گونۀ انسان خردمند و انسان راستقامتاند.
در مقابل این نظریه، «نظریۀ جایگزینی» قرار میگیرد. بر اساس این نظریه، انسان خردمند، از همان اول با دیگر انسانها ساختار بدنی متفاوتی داشت و احتمالاً شیوۀ آمیزش جنسی و جفتگیری متفاوتی هم داشته است. احتمالاً انسان خردمند و دیگر گونههای انسان تمایل جنسی کمی با هم داشتند. به این معنا که اگر رومیوی نئاندرتال و ژولیتی از گونۀ انسان خردمند عاشق یکدیگر میشدند، نمیتوانستند فرزندان زایا به دنیا بیاورند. شاید روی همین علت و دلایل دیگر این دو جمعیت از هم جدا ماندند.
وقتی که نئاندرتالها به کلی از بین رفتند، ژنشان هم به کلی نابود شد. طبق این نظریه، انسان خردمند بدون این که با نوعهای دیگری از انسانها بیامیزد، جایگزین همۀ آنها شد. اگر این نظریه درست باشد اصل و نسب همۀ ما انسانهای امروزی به گونۀ همان انسان شرق آفریقا در 70 هزار سال قبل برمیگردد و در نتیجه همۀ ما «انسانهای خردمند خالص» هستیم. (همان، 38)
مدت 2.5 میلیون سال انسانها از طریق گردآوری علف و شکار حیوانات ارتزاق میکردند و به حیات خویش ادامه میدادند. در دوران انقلاب شناختی، انسان یک حیوان شکارچی-خوراکجو بود که تدبیر و امید را نمیشناخت. پیشبینی و آیندهنگری نداشت. فقط هنگامی که گرسنه میشد به شکار میرفت و هنگامی که شکم خود را سیر میکرد، میخوابید. شکارگران-خوراکجویان در نامساعدترین زیستگاهها زندهگی میکردند. آنها فقط هر سه روز یک بار شکار میکردند. انسان خوراکجو در مقایسه با انسان مرفه امروز کار کمتری داشت. انسان مرفه امروزی به طور متوسط هفتهیی 40 تا 45 ساعت و مردم کشورهای در حال توسعه هفتهیی 60 و حتی 80 ساعت کار میکنند، اما خوراکجویان 35 تا 45 ساعت در هفته کار میکردند. تازه «نه ظرفی برای شستن بوده، نه فرشی برای جاروکردن، نه زمینی برای سابیدن، نه پوشکی برای عوضکردن و نه قبضی برای پرداختن.» (همان، 86)
انسان در دوران انقلاب شناختی، نه تنها چند نوع از همنوعان خود را از بین برد، بلکه بعضی از نسل خاکزیها را نیز به کلی نابود کرد. در دوران انقلاب شناختی حدود 200 نوع پستاندار بزرگ خاکزی با وزن بیش از 50 کیلوگرم در کرۀ زمین زندهگی میکرد و از این تعداد، در زمان انقلاب کشاورزی فقط صد نوع باقی مانده بود.
گذار به زندهگی کشاورزی در حدود سال 9500 تا 8500 سال پیش از میلاد در تپههای جنوب شرقی ترکیه و غرب ایران و شرق طالع (فلسطین) آغاز شد. نخستین بار گندم در همین قلمرو اهلی شد. برنج نیز. اما نوع اهلیکردن گندم از اینجا به اروپا و آمریکا صادر نشد، انسان خردمند در قلمرو خودش گندم را اهلی کرد و اهلیشدن گندم به معنای اهلیشدن انسان بود. در حقیقت انسان گندم را اهلی نکرد، برعکس، گندم انسان را اهلی کرد. برای نخستینبار، در دوران کشاورزی بود که در سال 3100 قبل از میلاد، بشر در درۀ نیل سفلا اتحاد کرد و اولین پادشاهی مصر را تأسیس نمود.
در حدود سال 2250 قبل از میلاد ساگون کبیر، اولین امپراتوری اکد را بنا نهاد. بین سالهای 1000 تا 500 قبل از میلاد نخستین امپراتوریهای عظیم در خاورمیانه در درون و دوران جامعۀ کشاوری سبز شدند؛ امپراتوری آشور، امپراتوری بابل و امپراتوری پارس.
چطور انسانها خود را در شبکههای بزرگ سازمان دادند؟ پاسخ این است که انسانها نظمهای خیالی آفریدند و خط را اختراع کردند. خلق یک نظم خیالی مثل مذهب، دین، اسطوره و یا چیزی از این دست منجر به حفظ اتحاد بشر و تشکیل امپراتوریهای عظیم شد. یکی از ویژهگیهای بشر در دوران انقلاب کشاورزی و انقلاب علمی، رویآوردن به نظمهای خیالی و باورداشتن به واقعیتهای خیالی بوده است.
واقعیتهای خیالی کدامها و چگونهاند؟ آیا بشر مساوی خلق شده است؟ آیا حقوق بشر واقعاً واقعیت دارد؟ هراری با این موضوع مخالف است. علم زیستشناسی معتقد است که انسانها آفریده نشدهاند، بلکه تکامل یافتهاند، و«تکامل بر پایۀ تفاوت بنا شده است نه برابری. هر فردی یک کد ژنیتیکی دارد که تا حدودی متفاوت با دیگریست و از بدو تولد در معرض تأثیرات گوناگون محیطی است. این امر به شکلگیری ویژهگیهای متفاوت میانجامد که حامل فرصتهای متفاوتی هم هستند. بنابراین «برابر آفریدهشده» باید ترجمه شود «به شکل متفاوتی تکامل یافته.» (همان،164)
.jpg)
هراری معتقد است که ما انسانها برای حفظ نظم و احترام متقابل ناگزیریم واقعیتهای خیالی امثال حقوق بشر و یا برابری بشر را قبول کنیم. انقلاب علمی انسان را به مرحلۀ خدایی رسانیده است. این انقلاب از اروپا آغاز شد و سراپای جامعۀ بشریت را فرا گرفت. امروزه سایر انسانها در بسیاری موارد اروپایی استند و از نظر پوشش، نحوۀ تفکر و سلیقه، اروپایی زندهگی میکنند. ممکن است تعدادی در حرف ضد اروپایی باشند، اما در سیاست، و پزشکی، جنگ و اقتصاد از چشم اروپایی مینگرند. قبل از انقلاب صنعتی، زندهگی انسان خردمند بسیار ساده و در چهارچوب خانواده سپری میشد. اکثر مردم در امور خانواده مصروف و مشغول بودند -«مثل مزرعۀ خانوادهگی یا کارگاه خانوادهگی یا دین که در بنگاههای خانوادهگی همسایهگانشان کار میکردند. خانواده همچنین یک نظام رفاهی، نظام بهداشتی، نظام آموزشی، صنعت ساختوساز، اتحادیۀ کارگر، صندوق بازنشستهگی، شرکت بیمه، رادیو، تلوزیون، روزنامه، بانک و حتی پلیس بود.» در جامعۀ کشاورزی خانواده نقش وصلتدهنده را بازی میکرد، اما در جامعۀ صنعتی جدید، بازار طراح سلیقههای همهجانبۀ بشریت شده است. مثلاً «در گذشته عروس و داماد در اتاق نشیمن خانواده با هم ملاقات میکردند و پول از دست پدر یکی به پدر دیگری منتقل میشد. امروزه معاشرت در بارها و کافه صورت میگیرد و پول از دست عاشق و معشوق به خدمتگار بار و کافه منتقل میشود.»
دولت، بازار و مفاهیم اینچنینی واقعیتهای جهان امروزیاند. شاید و ممکن است بعضی از رمانتیکها ضد اینها عمل کنند و منکر تأثیرشان باشند، اما «هیچچیز نمیتواند فراتر از حقیقت باشد. دولت و بازار پدر و مادر فرد هستند و فرد فقط به برکت وجود آنها زنده است.»
مزیتهای جامعۀ علمی امروز در مقایسه با مرارتهایش بسیار فراوان است. بخش آخر کتاب توجیه نظم حاکم- سرمایهداری است. به باور نویسندۀ کتاب، اغلب مردم قدر صلح عصر حاضر را نمیدانند. مردمان عصر امروز فقط به جنگهایی که در عراق و افغانستان بیداد میکند فکر میکنند و به صلحی که برازیلیها و هندیها دارند تجربه میکنند، نمیاندیشند. مشکل عصر جدید یا حداقل قرن بیستویک، جنگ نیست.
مشکل این قرن مرضهای خطرناک و بدون درمان است، مشکل چاقی و بیماری قند است. مثلاً جنگ در سال 2000 موجب مرگ 310000 تن شد، در حالی که جرایم خشن جان 520000 تن را گرفته است. از چشمانداز کلان، این 830000 قربانی فقط 1.5 درصد از 56 میلیونیاند که در سال 2000 جان باختند.
در آن سال 1.26 میلیون تن در حوادث رانندهگی جان باختند و 815000 تن خودکشی کردند. در سال 2002 ، 57 میلیون تن جان باختند. 17000 تن در جنگ و 596000 در جرایم خشن. 714000 در اثر خشنونت و 873000 تن خودکشی کردند. به باور هراری، مشکل اصلی جهان امروزی و آیندۀ بشر، (حداقل قرن بیستویک) تروریسم نیست. در سال 2014 بیش از 2.1 ملیون تن وزن اضافی داشتند و در مقابل 850 میلیون انسان با سوءتغذیه دست به گریبان بودند.
در سال 2010 گرسنهگی و سوءتغذیه جان حدود یک میلیون تن را گرفته، در حالی که چاقی سه میلیون تن را به کام مرگ فرستاده است. در آغاز قرن بیستویک جنگ عامل حدود یک درصد مرگومیر در کُل جهان بوده است. در سال 2012 حدود 56 میلیون تن در سراسر جهان جان باختند. از میان 620000 تن ناشی از خشونت انسانی بود، در مقابل 800000 تن خودکشی کردند و 1.5 میلیون تن بر اثر دیابت جان باختند. امروز قند خطرناکتر از اسلحه است. در سال 2010 چاقی و بیماریهای مربوط به آن جان 3 میلیون تن را گرفت،. در مقابل، تروریستها در مجموع 7697 تن را در سراسر دنیا کشتند. به باور هراری، «برای آمریکایی و اروپایی معمولی، کوکاکولا تهدیدی به مراتب مرگبارتر از القاعده است.» (نگاه شود به صفحۀ 25 کتاب دیگر هراری «انسان خداگونه»)
بشر اکنون بر زمین خدایی میکند. بر طبیعت حاکم است و دستآوردهایش در دوران انقلاب علمی شگفتانگیز. به اندازهیی که پروفیسور جورج چرچ از دانشگاه هاروارد مژده داده است که پس از اتمام «پروژۀ نئاندرتال» میتوانیم دیانای بازسازیشدۀ نئاندرتال را در تخمک یک انسان خردمند قرار دهیم و نخستین کودک نئاندتال را بعد از 30 هزار سال به وجود آوریم. تازه این کار فقط 30 میلیون دالر هزینه نیاز دارد. تا هنوز تعدادی از زنان داوطلب شدهاند تا به عنوان مادر نیابتی در پروژه کمک کنند. ولی چرا نئادرتال را بازسازی و بازآفرینی کنیم. توانایی بشر فرارتر از این کارهاست. « چرا بر سر میز طراحی خدا باز نگردیم و یک انسان خردمند بهتر طراحی نکنیم؟»
اکنون بشر پر از دستآورد و توانایی روی زمین ایستاده است. اما همۀ دستآوردهای بشر مثبت نیستند. بعضی از دستآوردهای بشر نابودکننده و تباهیآورند. هر لحظه ممکن است یک بمب اتمی کرۀ زمین را نابود کند و زندهگی پر فرازونشیب بشر را برای همیشه پایان بخشد. برای همین «ما هم در آستانۀ بهشت و هم در آستانۀ جهنم هستیم و با اضطراب بین دروازۀ یکی و اتاق انتظار دیگری در حرکتیم. تاریخ هنوز تصمیم نگرفته است که از کدامیک، سر در میآوریم و هنوز هم رشتهیی از حوادث میتواند ما را به سوی هر یک از آنها سوق دهد.»