.jpg)
شوپنهاور فیلسوف ایدئالیست آلمانی در کتاب تأملات فیلسوف، بحث جالبی زیر نام «متافزیک عشق» دارد که در حقیقت نگاهی روشنگرایانه به پدیدۀ عجیب عشق است. شوپنهاور اجمالاً به چند دیدگاه میپردازد و عشق را انگیزه و ارادهیی برای حیات معرفی میکند. حالا موقعیت شاعر خوشنام ما «زبیر هجران» و سرودههای او کاملاً به این تعریف مطابقت دارد؛ زیرا غزلهای عاشقانۀ او غریزی و شعوریست؛ چنانکه گویی او منادی همان انگیزۀ ارادۀ حیات است. با مرور مجموعۀ غزلهای «با جادهها دنبال خود» دقیقاً حس میشود شاعر در یک نوسان نامکشوف و نامتناوبِ زکزاکی به سر میبرد که در سراسر این مجموعه جاریست.
عشق از نگاه عارفان همان مسیر سیروسلوک رسیدن به حق، پیوستن، محلقشدن و حلشدن به حضرت دوست با ریاضت است، ولی عشق از نگاه عوام یک جهش قرابتخواه و فعل ازلی و ساختاری خوانده میشود که سبب زادوولد و تداوم نسلهاست. عشق از نگاه فیلسوفان به تعابیر گوناگونی گردان شده که مشهور آن ارادۀ حیات به دور از آگاهیست. عشق را در دنیای دیوانسالاری راه نمیدهند، زیرا شکستاندن دل یا بیوفایی را جرم به حساب نمیآورند. پس شاعر که خود را منادی عشق و فریادکش بیمزد بشر میداند در کجای این قضیهها قرار دارد؟
در پاسخ باید گفت که موقف و موقعیت انسانیِ شاعر قضاوت نمیپذیرد و با عمل شعرگفتن اصلاً قابل محاسبه نیست. ما در این ساخت با اعجوبۀ هنری سروکار داریم که جو متافزیکی از آن متأثر میشود. شاعران به گونهیی از «محال محفوظ» حرف میزنند، طوری که گویا در «صندوق زیوس» به جز عشق چیزی دیگری وجود ندارد، و جهان هستی، غشای اضافیِ دوروبر عشق است، همانند مولانا که در مثنوی معنوی تلمیحاً از مغز و پوست به تکرار سخن میراند. رسیدن به مغز، گذشتن از پوست نیاز دارد، و برعکس پوست با مغز معنا میشود و مغز با پوست. نزد شاعر امکان و ناامکان هر دو یکیست. او از یک وحدت جداییناپذیرِ پیوسته بههم و پیچیده بههم، فوقالعاده سیال و موجی سخن میگوید که آقای هجران معجونی از این ویژهگیها است.
زبیر هجران شاعر شوریدهییست که در این سیروسلوک نامعلوم و در قهقرای بیکرانه به ماقبل و مابعد خود پیوسته است؛ طوری به نظر میرسد که کسی یابوی دل او را از پشت قمچین میزند و چنان افتانوخیزان و گاهی سینهکش در سکوی معبد الاهۀ زیبا و خشماگین تلاش و تقلا میکند؛ فقط یک غریزۀ سرکش میتواند چنین رنجِ مضاعف را تحمل کند. در ذهن او یک زیباروی هوسباز زندهگی میکند که در عین حال فوقالعاده خشمگین است و هرازگاهی به روزگار، زندهگی، غم، افسردهگی، کسالت، درد، زشتی … تغییر چهره میدهد. میتوانم ادعا کنم که زبیر هجران یک شاعر غریزی به دور از تفنن و چوکاتهای چوبیست.
مردم به جای نوشدارو درد میخوردند
نی شور شنبه بود و نی مستی آدینه
هر روز غم با روسری تازه میآمد
یک روز زهرا میشد و یک روز زرمینه
دیدم که برعکس تمام قصهها، مادر!
زشتی به زشتی میرسد نیکی به نیکی نه
پس روبهروی خود نشستم گریه سردادم
گردن به گردن با خودم آیینه آیینه
صفحۀ 100، آیینه
.jpg)
او در غزل شوریده ظاهر میشود، از نگرانی ناشی از تخیل فراگیر ترسناک خالی نیست. در حقیقت شاعر با اوهام میجنگد و گاهی از دشمن انتزاعی شکست میخورد.
ترسیده ترسیده مرا هر شام مینوشید
با آب تلخ و داروی خوابآور وحشی
او یک زن دیوانه، من یک مرد بیهوده
ما خوبوبد را خفته در یک بستر وحشی
صفحۀ 97
شاعر گاهی به حیث آگاه کل و ناظر خداگونه بر زندهگی خود و افعال و احساسات دیگران جایگاه مییابد و از رنجها و نابسانیهای خود و دیگران روایت میکند و در عین حال منادی توفانی قریبالوقوعست.
سخت است خوابیدن کنار مردۀ فرزند
هی یادتان باشد اگر روزی پدر گشتید
هی یادتان باشد اگر از حس موهومی
مانند سگ بادی به هر سو دربهدر گشتید
صفحۀ 83
شاعر از یک جهنم متوالی و گسترده بر تمام ابعاد زندهگی سخن میگوید، ولنگاری پیشه میکند، چون میبیند راهی به جز تجاهل و گذشتِ زودگذر از المهای انباشتهشدۀ بشری وجود ندارد، الا که بیخیالش باشیم و هرگز به آن فکر نکنیم که البته این سوژه یکی از قدیمیترین سوژههای غزل فارسیست و به تأکید مکرر اعلام میدارد که رشتۀ غم را کوتاه ببرید؛ زبیرهجران نیز چون فرزند خلف غزل فارسی به تحکیم آن سهم خود را ادا میکند.
زندهگی بیغربت و غم نیست حالا هرچه است
آن که بیغم هست، آدم نیست، حالا هرچه است
نی جنون عشق مانده است و نی غمهای یار
عشق را امروز پرچم نیست، حالا هرچه است
سردتر از ما کس لقمهیی را برنداشت
چای ما بیدرد و غم دم نیست، حالا هرچه است
صفحۀ 75
.jpg)
باری در مقام یک سوخته دل حلول میکند، میخواهد به معشوقۀ خود از دردهای نامیمون روایت کند، میکوشد تا تصویری از رنجها و غمهای خود را به او نشان دهد و دقیقاً بفهماند که بدون تو چه روزگاری کشیدم و این رنجها نوع شمارش رنجهای روانیست که برای به تصویرکشیدن و بالابردن جنبۀ حسی آن به رنجهای فزیکی مبادله میشود.
من پاسبان باغهای دوزخم حالا
من کیستم؟ یک نوجوان پیر در آتش
تصویر از خمیازههای یک سگ زخمی
افتادهام زنجیر در زنجیر در آتش
با آبها پیوند دارم، کوه برفم که
گردیدهام سر تا به پا تبخیر در آتش
صفحۀ 35
نمیشود در این کوتاه نبشته پروندۀ زبیر هجران را مرور کنیم، کارنامۀ ادبی یک شاعر را میتوان از دیدگاه یک هنرمند به تعمق خاص پرداخت، زیرا شاعر چیزی میگوید که به گفتۀ عوام در «قوتی عطار» نیست، اما آنچه در گام نخست مطرح بوده، شعر است که به حیث یک اثر هنری بتواند مخاطبان خود را سرگرم تفکر کند، توجه را برانگیزد، احساسات را تحریک کند و… مجموعۀ شعری «با جادهها دنبال خود» غزلیات مهیج، تحریک کننده و احساس برانگیزی دارد، ولی تمام غزلهای این مجموعه از مشیت یکسان برخوردار نیستند. غزلی در این مجموعه وجود دارد که لزومی برای چاپ نداشت و غزلی نیز وجود دارد که میتواند از ماندگارترین غزل زبان فارسی شود. چنانچه صوفی غلامنبی عشقری نیز به این عقیده بود. او شعرهای خود را فرزند خود میدانست و هیچگاهی میان فرزندان خود تمایز قایل نبود، خوب و بد را از خود میدانست و به حیث یک نویسنده، اثر خود را تأیید میکرد. در کل زبیر هجران با کولهباری از آهنگ و عاطفه وارد وادی هنر شده، سرودههایش به کمک شعور زاده میشوند، راهی که او میرود مسیر دیگری در این شورهزار باز خواهد کرد؛ عزل پایین اثباتی بر این مدعاست.
بی تو صلح امروزها با من به جنگ افتاده است
نیستی و چشمهایم روی سنگ افتاده است
آهوان هفت جنگل در تو گم گشته، ولی
روی دوشم سایهات مثل پلنگ افتاده است
کیستی که این چنین وحشی مرا سر میکشی؟
ساحلم بر آبهایت بیدرنگ افتاده است
سبز، سرخ و زرد آبی… هرچه میخواند به تو
هرچه پوشیدی به جان تو قشنگ افتاده است
شاعر سنگرنشین و انقلابی، عاقبت
شیرواری پیش پایت با تفنگ افتاده است
تا جهان باقیست از آن غنچه باید شعر گفت
آه… دلتنگم جهانی را که تنگ افتاده است
صفحۀ 3





