.jpg)
اینجا افراد قربانیهای منفعل توطیههای سیاسی یا دینی اند. توطیه بیش از همه علیه بدن است. مواجهۀ سنگ با بدن، گلوله با بدن، مشت و لگد با بدن؛ همه چیز دنبالۀ نمایش خوارداشت بدن است. جایی که بدن در بیارزشییی محض قرار دارد؛ نوعی یکسانانگاری بدن با «چیز».
در این میان فرخنده اما غمانگیزترین و رقتبارترین قربانی این توطیه است. خرد و خمیرکردنِ بدن او و سپس تبدیل کردن این بدن مثله شده و متلاشی شده به خاکستر، واکنش خالص و بیواسطۀ یک بدنزدایی محض است. توطیه علیه بدنِ او یک توطیۀ آنیست که در یک چشم بههم زدن چیده میشود و به بدترین شکل صورت اجرایی مییابد.
در واقع فاجعۀ قتل فرخنده بیانگرِ یک اجماع نظری و به شدت متظاهرانه است. در پسِ این اجماعِ بنیادبرانداز هیچ گروهِ تروریستی یا تندرو مذهبی قرار ندارد؛ این اجماع در واقع زاییدۀ ذهنیتِ کثیر جمعیتیست که ظاهراً «شهروند» خوانده میشوند. از این رو تراژدی قتل او، در واقع بازنمایی یا نمایش شومِ واکنشهای خودارضاگرانه و عقدههای فروخوردۀ شهروندان این سرزمین است. شهروندانی که چنین رفتارهایی ناسنجیدنی یا کنشهایی وسواسی و زیانبار از احساسگرایی مذهبیشان سرچشمه میگیرد.
احساسگرایی مذهبی نوعی پیروی اشتیاقآمیز جمعی از امر نمادینی است که ما را به چشماندازِ کنشی غیرعقلانی و چه بسا فاجعهمحور روبهرو میسازد. کنشی که اینک برایند آن تراژدی خونین فرخنده را رقم زده است. تراژدییی بهشدت دهشتبار و تماشایی که تنها در سینما میتواند مجذوب کننده باشد. محور اصلی این فاجعه اما تنها قتل فرخنده نیست؛ آنچه بیشتر از بیش حیرتبرانگیز است، نوع کنش یا واکنش عاملان این رویداد است. چه آنانی که مستقیم این فاجعه را به بار آوردند، چه آنانی که نظارهگر این مصیبت بزرگ بودند و چه آنانی که به نحوی این رویداد را توجیه کردند.
این سناریوی رقتبار در واقع پردهبرداری از حضور ایدهیی است که در اذهان اغلب مردمان این مرز و بوم لانه کرده است. ایدهیی که هرازگاهی شور جنونآمیز کشتن در ازای هیچ را به آنان دیکته میکند. این رویداد، ظاهراً میتواند یک رویداد نامنتظر باشد، اما در واقع توالی نمایشِ ناخوشایند یک امر از پیش انباشته شده است که در هر فرصتی امکان بازتکرار آن وجود دارد. از این رو این فاجعه را باید به مثابۀ تلنگری تلقی کرد که ما را وادار به آماده باش میکند.





