
چکیده
در این نوشته روند ملتسازی و دولت –ملتسازی در افغانستان در پرتو رویدادها و حوادث تاریخ معاصر کشور بررسی شده و تلاش صورت گرفته است تا عوامل عدم شکلگیری ملت و دولت –ملت در افغانستان شناسایی شود. این نوشته یک متن سیاسی نیست؛ بررسیها، دریافتها و نتیجهگیریهایی که در آن آمده، همه بر مبنای شواهد و حوادث تاریخی استنباط شده است. احتمالن هستند کسانیکه با یافتهها و استدلالهای مطرحشده در این نوشته مخالف باشند که در صورتی که مخالفتشان را مستدل سازند، از آن استقبال خواهم کرد. خرسند میشوم اگر دوستانی که خلاف دیدگاههای مطرحشده در این نوشته نظر دارند، با ارایهی شواهد و اسناد تاریخی در این بحث شرکت بفرمایند.
برای درک بهتر موضوعات مطرحشده در این نوشته، ناگزیریم معنای منظورشده در چند اصطلاح و مفهوم پرکابرد را واضح سازیم.
ملت: ملت به گروه بزرگی از انسانها اطلاق میشود که دارای تاریخ، جغرافیای زیست، ارزشهای فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و منافع اقتصادی مشترک باشند. برخی از نظریهپردازان نژاد مشترک را نیز یکی از عناصر سازندهی ملت میدانند، اما در تعاریف جدید از ملت، «شهروند» جایگزین «نژاد» گردیده است.
دولت –ملت: دولت -ملت «به دستگاهی سیاسی اطلاق میشود که در محدودهی مرزهای سرزمینی مشخص حق حاکمیت دارد، میتواند از ادعای حاکمیت خود با کنترل قدرت نظامی پشتیبانی کند و بسیاری از شهروندانش نسبت به هویت ملی آن احساس مثبتی از تعهد دارند». (1: 341)
ملتسازی: ملتسازی روندی است که شهروندان یک کشور را بر اساس ارزشهای مشترک تاریخی، فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و منافع اقتصادی بهسوی ساختن جامعهیی که در آن تمام آنها از اقوام مختلف احساس اشتراک کنند، علاقمند به بودن در آن سرزمین باشند، اهداف و اولویتهای همسان و مشترک داشته باشند رهنمون میباشد.
آغاز روند ملتسازی و دولت -ملتسازی
اخیرن فرمان تقنینی رییس جمهور غنی در مورد قانون ثبت احوال نفوس، یکبار دیگر بحث درج یا عدم درج کلمهی «افغان» بهعنوان هویت جمعی تمام باشندگان افغانستان را در میان شهروندان، بهویژه جامعهی مدنی و حلقههای سیاسی مطرح کرد. موافقان درج این کلمه بهعنوان شناسهی ملی همهی باشندگان افغانستان، این اقدام را گامی بهسوی «ملت» شدن میدانند، اما آنهایی که مخالف درج آن هستند، استدلال میکنند که «افغان» مترادف «پشتون» است؛ آنها برای مستندکردن این ادعایشان به متنهای تاریخی مراجعه میکنند و معتقد اند که تعمیم کلمهی افغان بهعنوان هویتی جمعی، نشان از برتریجویی قومی و اضمحلال دیگر هویتها دارد.
تجربهی تاریخی ملتهایی که توانستهاند در سیر تکامل تاریخی خود از موانعی که فراراه آنها قرار داشته، موفقانه عبور و ساختارهای مدرن را در جوامعشان ایجاد کنند، نشان میدهد که فرآیند ملتسازی با ساختن دولت –ملت ارتباط مستقیم دارد.
در مورد اینکه «افغان» همان «پشتون» است یا خیر، تاکنون تحقیقهایی صورت گرفته که ما را از تکرار این مسیر بینیاز میسازد. اما برای اینکه بدانیم چگونه میتوان اقوام مختلف کشور را تحت چتر یک «ملت» بهگونهیی جمع کرد که همهی شهروندان کشور بدون اینکه مجبور شوند هویت خویش را ترک کنند، خودشان را در آن بیابند و چرا تا هنوز ما نتوانستهایم یک «ملت» شویم، باید تحولات، حوادث و عملکرد دولتها را طی یک سدهی گذشته در افغانستان تحلیل و ارزیابی کنیم و گذشته از این، نگاهی بیندازیم به سیر ملتسازی در کشورهای دیگر تا از تجارب تاریخی آنها بیاموزیم.
تجربهی تاریخی ملتهایی که توانستهاند در سیر تکامل تاریخی خود از موانعی که فراراه آنها قرار داشته، موفقانه عبور و ساختارهای مدرن را در جوامعشان ایجاد کنند، نشان میدهد که فرآیند ملتسازی با ساختن دولت –ملت ارتباط مستقیم دارد. کشورهایی که در روند تکامل تاریخیشان پروسهی ملتسازی را موفقانه سپری کردهاند، دارای دولت -ملت نیز هستند و یا عکس آن، کشورهایی که موفق شدهاند دولت –ملت را ایجاد کنند، توانستهاند روند ملتسازی را نیز موفقانه پشت سر بگذارند و از ساختارهای قومی و قبیلهیی -که ویژهی جوامع پیشامدرن است- به ساختارهای مدرن فرا بجهند.

با آنکه شماری از جامعهشناسان ملتسازی را روندی میدانند که تقریبن همیشه از جانب دولتها مدیریت و کنترل شده است، اما تجربهی تاریخی ملتسازی و دولت –ملتسازی نشان میدهد که در برخی از کشورها نخست این ملتها بودند که شکل گرفتند، به آگاهی ملی رسیدند و بعد دخالت ملتها در امر سیاسی سبب ایجاد دولت –ملتها گردید. فرانسه، انگلیس، ایتالیا و بسا از کشورهای اروپای غربی مثالهای برجستهیی از اینگونه کشورها هستند؛ در حالیکه روند ملتسازی در برخی از کشورهای دیگر، بهویژه امریکا، بهگونهی معکوس اتفاق افتاد. در امریکا نخست دولت –ملت شکل گرفت و سپس این دولت ملی زمینهی شکلگیری ملت را بر محور ارزشهای مشترک اجتماعی، فرهنگی و منافع اقتصادی فراهم ساخت.
ملتها و دولت –ملتها در کشورهای اروپایی و امریکا یکشبه بهوجود نیامدند، بلکه حاصل روندی حداقل سهصد سالهاند که ریشه در عصر روشنگری، بهخصوص انقلاب صنعتی انگلستان و انقلاب کبیر فرانسه دارد.
دیدگاههای اندیشمندان عصر روشنگری برای آگاه ساختن انسان اروپایی که شاه را نمایندهی پاپ و پاپ را نمایندهی خدا در زمین ندانند؛ ملزم به اطاعت بیقیدوشرط از شاهان و سلاطین نباشند؛ باور داشته باشند که اختیارات شاهان و امپراتورها نیز باید محدود باشد و توسط قانون تعریف و تحدید گردد، سخت کمک کرد. انقلاب صنعتی انگلستان زمینهی ظهور نهادهای بزرگ اقتصادی را فراهم کرد که توسعهی اقتصادی، تولید انبوه و انباشت سرمایه را در قبال خود داشت؛ در حالیکه انقلاب کبیر فرانسه ثابت ساخت که اگر مردم اراده و اقدام کنند، میتوانند مستبدترین شاهان را نیز سرنگون سازند و این مسأله اعتمادبهنفسی بیپیشینه را در آنها سبب شد که بعدها در مقاطع تاریخی دیگر به یاری آنها شتافت.
اما در امریکا روند ملتسازی بهگونهی دیگری اتفاق افتاد. امریکا که از جملهی مستعمرههای انگلیس بهشمار میرفت، در سال 1783 توانست استقلال خود را بهدست آورد و با اتحاد 13 ایالت، بنیاد کشور ایالات متحدهی امریکا را بگذارد. باشندگان این کشور نوتأسیس مردمی بودند که پس از کشف قارهی امریکا بهوسیلهی کریستف کلمب، به آنجا مهاجرت کرده بودند. مردمی که به امریکا مهاجر شدند یا ماجراجویانی بودند که بهدنبال منافع اقتصادی به امریکا آمده بودند، یا کارگران بیبضاعتی بودند که از مشکلات اقتصادی اروپا به آن سرزمین فرار کرده بودند و یا هم بردههای سیاهپوستی بودند که از کشورهای آفریقایی به آنجا برده شده بودند تا در معادن طلا و ساختن راهآهنها از آنها کار بگیرند. این ترکیب نامتجانس اجتماعی، جامعهی آن روز امریکا را از لحاظ قومی، نژادی، مذهبی و طبقاتی سخت ناهمگون ساخته بود که ملت ساختن از آنها برای دولت نوتأسیس امریکا چالشی اساسی بهشمار میرفت. اگر دولتمداران امریکایی در دورههای نخست پس از استقلال امریکا موفق به عبور از این چالش نمیشدند، بدون شک امروز ما کشوری به نام ایالات متحدهی امریکا در جغرافیای جهان نمیداشتیم.

آنچه که در تجربهی امریکا و اروپا برای ملتسازی و دولت -ملتسازی کمک کرد، موجودیت فضای باز سیاسی و اجتماعی برای حضور و مشارکت مردم در امر حکومتداری بود. فضای دموکراتیک و آزادیهای مدنی و سیاسی که در کشورهای اروپایی و امریکا برای شهروندانشان وجود داشت، از یکطرف زمینهی حضور همهی اقشار جامعه بهشمول گروههای به حاشیهراندهشده و اقلیتها را در حیات سیاسی و اجتماعی فراهم کرد -که پیامد آن حمایت وسیع مردم از نظامهای سیاسی این کشورها بود (اینجا من تأکید بر نظامی سیاسی دارم که مفهومی وسیعتر از حکومت بر سر اقتدار دارد)- از جانب دیگر زمینهی رشد و بالندگی فرهنگی و اجتماعی این جوامع را فراهم کرد که نتیجهی آن، ایجاد ارزشهای ملی و مورد قبول برای همهی شهروندان این کشورها بدون در نظرداشت قومیت، نژاد، مذهب و گرایشهای سیاسیشان بود. باید متذکر شوم که آزادیهای مدنی و سیاسی و دموکراسی حاکم بر کشورهای غربی هدیهی شاهان و دولتمداران اروپایی و امریکایی به مردمشان نبود، بلکه این امر در نتیجهی مبارزات دادخواهانهی تودههای میلیونی آن کشورها اتفاق افتاد. جنبش حق رأی زنان در نیمهی دوم قرن 19 و اوایل قرن 20، نهضتهای کارگری اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 در کشورهای اروپایی و امریکا و جنبش حقوق مدنی دههی 60 قرن 20 امریکا از بهترین نمونههای آن است.
تلاش زمامداران شوروی این بود که فرهنگ و زبان این کشورها را روسی بسازند تا از این طریق وابستگیشان را به سرزمینی که به آن اتحاد جماهیر شوروی میگفتند، جاودانه کنند و بدین ترتیب ملتی یکرنگ و یکپارچه با اندیشهی مارکسیستی – لنینیستی بهوجود بیاید.
ما نوعی از تجربهی ملتسازی را در شوروی سابق نیز داریم. اتحاد جماهیر شوروی کشوری بود متشکل از سرزمینها و اقوام مختلف که هرکدام دارای فرهنگ، زبان، مذهب و گرایشهای اخلاقی ویژهی خویش بودند. تلاش زمامداران شوروی این بود که فرهنگ و زبان این کشورها را روسی بسازند تا از این طریق وابستگیشان را به سرزمینی که به آن اتحاد جماهیر شوروی میگفتند، جاودانه کنند و بدین ترتیب ملتی یکرنگ و یکپارچه با اندیشهی مارکسیستی – لنینیستی بهوجود بیاید. با آنکه بخش بزرگی از مردمی که در جغرافیای شوروی زندگی میکردند در طی 70 سال حاکمیت حزب کمونیست ناگزیر شدند زبان، فرهنگ و بسا ارزشهای تاریخی و اجتماعی خود را با آنچه که دولت شوروی بر آنها تحمیل کرده بود تعویض کنند، اما همینکه دستگاه عظیم و غولپیکر سیاسی -نظامی شوروی فروپاشید و توانایی کنترل آن قلمرو بزرگ را از دست داد، گرایشهای استقلالطلبانه در همهی جمهوریتهای روسیهی شوروی نیز شکل گرفت که حاصل آن ظهور کشورهای جدید بر مبنای قومیت بود. ظهور کشورهای جدید از بدنهی شوروی سابق براساس قومیت، نشان میدهد که تلاشهای زمامداران روسیهی شوروی برای ملتسازی براساس ارزشهای فرهنگی قوم روس و مکتب فکری مارکسیزم – لنینیزم تلاشی عبث و بیهوده بوده است. روندی شبیه این در آلمان نازی نیز اتفاق افتاد که به گواهی تاریخ، منجر به شکست شد.
ملتسازی در افغانستان
در اوایل قرن 20 در افغانستان، زمانیکه مشروطهخواهان فعالیتهای خویش را برای ایجاد نظام مشروطه در کشور آغاز کردند، بحث ایجاد دولت قانونمند بهراه افتاد، بحثی که در صورت دوامیافتن، میتوانست برای ملتسازی و دولت –ملتسازی در کشور به گفتمانی مؤثر مبدل گردد. اما زمانی که امیر حبیبالله خان متوجه شد که فعالیتهای مشروطهخواهان منجر به محدودیت اختیارات و قدرت مطلقهی شاه خواهد گردید، دست به زندانی و اعدامکردن پیشگامان این جنبش زد.

پس از مشروطهخواهان، محمود طرزی به انتشار جریدهیی که آنها ایجاد کرده بودند ادامه داد، اما با یک خط نشراتی متفاوت. هم در این زمان بود که طرزی نظریههایی در باب ملتسازی در افغانستان به امیر حبیبالله ارایه کرد. نظریههای طرزی بیشتر از آنکه معطوف به ایجاد دولت –ملت در کشور باشد، به هدف حفظ نظام سلطنتی موجود بود. اشتباه بزرگی را که طرزی در نظریات خود مرتکب شد این بود که او روند ملتسازی را در کشور از عینک تحمیل فرهنگ و زبان قوم خاصی میدید که خانوادهی سلطنتی به آن تعلق داشت. بخش عمدهی تلاش او این بود که این روند با حفظ نظام سلطنتی در کشور تحقق یابد و برای این منظور ناگزیر بود ارزشهای قومی خانوادهی سلطنتی را به نام ارزشهای ملی بر همهی اقوام کشور تحمیل کند.
دیدگاههای او در رابطه به زبان پشتو -که از آن به زبان افغانی و زبان ملی یاد میکند- و زبان فارسی (زبان رسمی) مؤید این ادعای ماست. (2: شمارههای 9، 3 دلو 1291، شمارهی 2، 20 سنبلهی 1294) طرزی در رسالهی «چه باید کرد؟» -که دیدگاههای خویش در مورد نوع حکومت و حکومتداری را در آن شرح میدهد- بهصراحت متذکر میشود که حکومتهای غیر از حکومت شاهی مغایر تعالیم اسلام است و تنها حکومت مشروع، نظام شاهی است. «زیرا مسلمانی وجود پادشاه را لازم میداند و به اطاعت از آن خود را مکلف و مأمور میشناسد. حکومتهای جمهوری در اسلامی هیچ دیده و شنیده نشده است». (3: 3 و 4) این در حالی است که در همین زمان روشنفکران و مبارزان ملی شاه و نظام شاهی مطلقه را یکی از موانع اساسی بر سر راه توسعه و نوسازی کشور میدانستند.
با آنکه حبیبالله کلکانی از لحاظ قومی مربوط به قوم تاجیک بود و سلطنت را از امانالله خان -که مربوط به قوم پشتون میشد- گرفته بود، اما هرگز به نبردهای خود چه در برابر امانالله خان و چه در برابر محمدنادر، رنگ و بوی قومی نداد. شعار او همیشه مذهبی بود.
بههر حال، پس از اینکه امانالله خان به قدرت رسید، اصلاحات و برنامههایی را روی دست گرفت که میتوانست در راستای ایجاد دولتی قانونمند و پاسخگو به مردم مفید باشد. اما این اصلاحات در مرحلهی اول بهدلیل مخالفتهای داخلی و در قدم بعدی بهدلیل عدم علاقمندی شاه به اصلاحات بنیادینی چون ایجاد پست نخستوزیری و کابینهی وزیران، نتوانست برای ایجاد یک نظام سیاسی پاسخگو و قانونمند در کشور مفید واقع گردد. (4: 544) عبدالرحمن لودین یکی از فعالان برحستهی حرکت سیاسی «جوانان افغان» که از حامیان امانالله خان محسوب میگردید، در نامهیی که پس از استعفای خویش از ریاست گمرکات کشور عنوانی شاه مینویسد، بهوضاحت بر ضرورت کارهایی انگشت میگذارد که شاه میبایست در انجام آنها پیشقدم میشد و نشده است.
امیر حبیبالله کلکانی در دوران کوتاه سلطنت خود اقدامات مشخصی را که بتوان از آن در راستای ایجاد یک نظام قانونمند، ساختن دولت –ملت و ملتسازی یاد کرد، انجام نداد. اما او کاری هم نکرد تا نفاق و اختلاف موجود میان اقوام کشور افزایش یابد. با آنکه حبیبالله کلکانی از لحاظ قومی مربوط به قوم تاجیک بود و سلطنت را از امانالله خان -که مربوط به قوم پشتون میشد- گرفته بود، اما هرگز به نبردهای خود چه در برابر امانالله خان و چه در برابر محمدنادر، رنگ و بوی قومی نداد. شعار او همیشه مذهبی بود.
اما نادرخان عکس آن، با شعار قومی وارد بازی تاج و تخت شد و حکمروایی او و خانوادهاش بهشمول داوودخان، نیم قرن دوام آورد. (5: 98) این نیم قرن در تاریخ معاصر ما از اهمیت ویژهیی برخوردار است، بیشتر از آنرو که لااقل بخش عمدهی اتفاقات پس از آن، ریشه در همین دوران دارد؛ همچنان که روش حکومتداری پس از آن را نیز میتوان بهنحوی ادامهی آن دانست. اگرچه فرصتی که برای ملتسازی در این دوران وجود داشت، کاملن بیهوده سپری شد.
محمدنادر وقتی داخل افغانستان شد و قبایل پشتون جنوب را برای مقابله با حبیبالله کلکانی بسیج کرد، شعارش بازگرداندن امانالله خان به قدرت بود. او در کنار برخورداری از حمایت انگلیس، با این شعار توانست تعداد زیادی از قبایلی را که هنوز به امانالله خان به دیدهی شاه مشروع کشور مینگریستند، دور خود جمع کند. نادر خان نهتنها اجازه یافت که از راه هند بریتانیایی به مناطق قبایلی در ماورای دیورند ورود و شروع به سربازگیری کند، بلکه غرض پیشبرد جنگ، از انگلیسها تسلیحات و تجهیزات نظامی نیز بهدست آورد. (6: 315)

آغاز این دورهی نیم قرنه -که مصادف است با 5 سال سلطنت محمدنادر خان و حدود 13 سال نخستوزیری محمدهاشم- دوران استبداد، اختناق، ظلم و ستم بالای مردم و روشنفکران کشور است. نادر خان در آغاز با قساوت تمام حبیبالله کلکانی و یاران نزدیکش را بهرغم تعهدش به قرآن، اعدام و سپس جهت سرکوب کردن مردم شمالی، راه غارت در شمال را برای قبایل جنوب کشور باز کرد. هدف نادر خان از انجام این کار، زهر چشم نشاندادن به مخالفان خویش –بهشمول طرفداران امانالله خان- بود، هرچند پیامد آن خلق نفاقی در میان اقوام این کشور شد که تلخی آن تا امروز پابرجاست.
نادرخان پس از به قدرترسیدن، در صدد تحکیم پایههای قدرت خود برآمد و بدین منظور سیاست تطمیع و تهدید را در پیش گرفت. او میپنداشت که برای تثبیت قدرت خویش در افغانستان نیاز به این دارد که موقف خانوادهی خود را در میان قبایل پشتون تثبیت کند تا بتواند از آنها بهعنوان پشتوانهی قومی خود کار بگیرد. این سیاست توسط جانشینان او نیز ادامه پیدا کرد که در نتیجه منجر به تصادمهای شدید قومی میان اقوام مختلف کشور گردید.
در این میان، محمدگل مومند با برنامهریزی دقیقی سیاست برتریجویانهی قومی را در کشور به پیش میبرد. او در مقدمهیی که برای کتاب «دَ پشتو ژبی لیالی» نوشته است، متذکر میشود که «قدرت و اعتبار یک قوم، در حفظ و اعتلای زبان و فرهنگ آن است.» (7: مقدمه) و بعد در ادامه پیشنهاد میدهد که زبان پشتو زبان ملی و سراسری افغانستان گردد؛ طی یک «فرمان شاهانه» تمام مضمونهای درسی در مکتبها به زبان پشتو تدریس گردد و از سال 1317 خورشیدی بهبعد، زبان دیوانی و رسمی کشور نیز زبان پشتو شود. دولت در راستای تحقق این برنامه، تدریس در تمام مکتبهای کشور را به زبان پشتو میسازد و همچنان تمام ماموران دولتی وظیفه مییابند تا زبان پشتو را فرا گیرند وگرنه خطر از دستدادن شغل آنها را تهدید میکند.
نادر خان میپنداشت که برای تثبیت قدرت خویش در افغانستان نیاز به این دارد که موقف خانوادهی خود را در میان قبایل پشتون تثبیت کند تا بتواند از آنها بهعنوان پشتوانهی قومی خود کار بگیرد.
آقای پوهنیار سیدمسعود در کتابش تحت عنوان «ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در کشور» در رابطه به عمومیت یافتن زبان پشتو در مکتبها، چنین مینگارد: «لطمهی شدید دیگری که بر پیکر معارف حواله گردید، در سال 1318 خورشیدی (1939 میلادی) بود که در سراسر مکتبهای افغانستان همهی مضمونها از زبان دری به زبان پشتو تبدیل شد. صدمهی این عمل در مناطق پشتوزبان کمتر حس میشد، اما در مناطق دریزبان تعلیم و آموزش بیاندازه فلج گردید. زیرا متعلمینی که فارغالتحصیل میشدند تقریبن بیسواد میبودند.» (8: 188) پوهنیار بهدنبال این توضیحات مینویسد، زمانیکه میرسیدقاسم خان پدر آقای پوهنیار، از پیشگامان معارف افغانستان و یکی از کسانی که طرح تدریس به زبان پشتو را ارایه کرده بود، پس از هفت سال از زندان آزاد شد، سردار محمدنعیم وزیر معارف وقت او را نزد خود خواسته و خطاب به میر صاحب چنین میگوید: «سالها قبل شما اولین کورس پشتو را در وزارت معارف تأسیس کردید و آرزوی تعمیم پشتو را داشتید. اینک ما آن را برآورده ساخته، پشتو را در سرتاسر معارف افغانستان وسعت دادیم و همهی مضمونها را به پشتو ساختیم. میرصاحب با همان صراحت لهجهی همیشگی خود، اظهار داشت که رایجساختن پشتو در مکتبهای مناطق پشتوزبان ضرر زیادی ندارد، اما در پهلوی آن باید زبان دری هم بهحیث یک مضمون در آنجا درس داده شود. چون متعلمینی که از تحصیل فارغ میگردند، قادر به خواندن و نوشتن و افادهی مطلب به زبان دری که در مملکت عمومیت دارد، باشند. اما در مکتبهای مناطق دریزبان اگر همهی مضمونها به پشتو درس داده شود، زیان بزرگی وارد میکند زیرا متعلمین در اینصورت با دو مشکل مواجه میباشند، یعنی هم زبان را نمیدانند و هم اصل مضمونی را که به آنها درس داده میشود.» (8: 192، 191)

با وصف این، در همین دورهی نیم قرنه است که احزاب سیاسی بر اساس اندیشههای چپی، راستی، لیبرال و ناسیونالیستی در کشور شکل میگیرند. مبارزات احزاب سیاسی در این دوره باعث بیداری و آگاهی مردم، بهویژه باشندگان شهرها گردید. نیز در همین دوران است که برای نخستینبار طرح «حل عادلانهی مسألهی ملی» در کشور از طریق فعالان سیاسی، بهویژه محمدطاهر بدخشی، مطرح میگردد. جنبشهای دانشجویی و نقش زنان در مبارزات سیاسی این دوره، انعطافپذیری نسبی خاندان شاهی نسبت به فعالیتهای سیاسی در دههی دموکراسی و آشنایی جوانان و روشنفکران افغانستان با اندیشههای سیاسی مدرن از مواردی است که تنها در یک دههی این دوره روزنهی امیدی را برای دولت –ملتسازی در کشور باز کرد. اما دو کودتای پیهم، یعنی کودتای داوودخان و سپس کودتای حزب دموکراتیک خلق باعث شد که این روزنه تا مدتها بسته شود.
حزب دموکراتیک خلق هم بهدلیل مخالفت مردم با سیاستهای آن و هم بهسبب پیروی بیقیدوشرطش از مُدل مارکسیزم شوروی و بعدها زمینهسازی برای هجوم شوروی به کشور، باعث تنش و نفاقی در کشور گردید که دامنهی آن تا امروز همچنان گسترده است.
پس از بهقدرترسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان، باز هم روند ملتسازی در کشور از بالا به پایین ادامه یافت، با این تفاوت که اینک دولت میکوشید تا دولت -ملت را در افغانستان بر محور ایدئولوژی مارکسیزم – لنینیزم بسازد. با آنکه حزب دموکراتیک خلق حزبی پیرو چپ مارکسیستی بود، اما از گرایشهای قومی چندان مبرا نبود. حزب دموکراتیک خلق هم بهدلیل مخالفت مردم با سیاستهای آن و هم بهسبب پیروی بیقیدوشرطش از مُدل مارکسیزم شوروی و بعدها زمینهسازی برای هجوم شوروی به کشور، باعث تنش و نفاقی در کشور گردید که دامنهی آن تا امروز همچنان گسترده است.
پس از آنکه مجاهدین در کشور به قدرت رسیدند و جنگ میان تنظیمها شعلهور شد، رویارویی اقوام کشور به خطرناکترین مرحلهی خود رسید و خونهای زیادی از این مجرا جاری گردید. اما با ظهور طالبان تنشها میان اقوام کشور وارد مرحلهی جدیدی شد. گروه طالبان پدید آمد تا عمدتن هدفهای پاکستان را در این کشور برآورده سازد. پاکستان برای ساختن و حمایت از این گروه، افرادی را انتخاب کرد که از نگاه معرفتی جاهل، از نگاه دینی افراطی و از نگاه قومی نیز مدعی برتری قومی بودند. بدین ترتیب بود که طالبان وارد حیات سیاسی –نظامی کشور گردیدند و سیاست «زمین سوخته» در شمالی، پاکسازی قومی در یکاولنگ و مزارشریف عملن به اجرا گذاشته شد.
ملتسازی و دولت –ملتسازی پس از طالبان
پس از سقوط طالبان و آغاز دوران جدید در تاریخ معاصر کشور، امیدها برای ساختن دولت –ملت و ملتسازی در کشور دوباره زنده شد. بهویژه که این بار بازیگران جهانی نیز در این ماجرا دخیل بودند. پندار غالب در سالهای نخست پس از سقوط طالبان این بود که این کشور با حمایت سیاسی، نظامی و اقتصادی جامعهی جهانی، فرصت بینظیری را برای ایجاد دولت –ملت بهدست آورده است. اما افسوس که این پندار خیال باطلی بیش نبود، زیرا جامعهی جهانی در کشور ما بهدنبال آجندای خود بود و از جانب دیگر، حمایت از جریانهای سیاسی خاص به تنشهای بیشتری نیز دامن زد. از این میان به گونهی نمونه میتوان به نقش منفی جامعهی جهانی در تدوین قانون اساسی، حمایت از تقلبی که در انتخابات ریاست جمهوری 2014 صورت گرفت و دهها مورد دیگر یاد کرد.

در دوران پس از طالبان، جامعهی جهانی برای ساختن دولت –ملت در افغانستان چهار اولویت ذیل را برای خود تعیین کرده بود:
- استقرار صلح
- حفظ و استمرار صلح
- بازسازی پس از جنگ
- توسعهی درازمدت اقتصادی و سیاسی (10: 233)
اکنون شاید نتوان به این چهار موضوع بهصورت مفصل پرداخت، لیکن نگاهی به آنچه که در یکونیم دههی اخیر صورت گرفته، مسأله را روشن خواهد کرد.
در کنار جامعه جهانی، دولت افغانستان بهمنظور یکرنگسازی هویت شهروندان گرایشی آرام، سنجیده و مستمر بهسوی پالیسیهای دهههای 30 و 40 قرن 20 داشته است. طراحان اصلی پالیسیهای دولت در یکونیم دههی گذشته نهتنها از تاریخ عبرت نگرفتهاند، که عملن به عقب برگشتهاند. آنها هنوز هم فکر میکنند که با چند فرمان دولتی میتوان به تحمیل هویت، فرهنگ و زبان بر تمام شهروندان کشور از اقوام مختلف پرداخت.
سخن آخر
زیبایی افغانستان در تنوع قومی و فرهنگی آن است. افغانستان همانند تابلوی زیبایی است که در آن رنگهای متنوع و گوناگون در یک همسویی زیبا کنار هم قرار گرفته و تصویر دلپسندی را ایجاد کرده است. بنابراین، حکومتداران بهجای رنگینتر کردن تعصب و نفاق، بهتر است به حفظ این تابلوی رنگین تلاش ورزند.

اگر دولت و سیاستمدارن کشور همچنان بر دهل قومگرایی و تفوقطلبی قومی بکوبند، دیر یا زود این سرزمین تجزیه خواهد شد و یا همچنان یک کشور ضعیف و تحتالحمایه باقی خواهد ماند که بهمراتب بدتر از تجزیه است.
افغانستان برای ایجاد «ملت افغانستان» از ظرفیت بالای فرهنگی، تاریخی و اجتماعی برخوردار است، اما آنچه نیاز است این است که باید قرائت جدیدی از تاریخ کشور ارایه شود. قرائت رسمی و موجود از تاریخ افغانستان نمیتواند از ظرفیتهای تاریخی و فرهنگی موجود برای ملتسازی در کشور حمایت کند. احترام به ارادهی مردم برای حق تعیین سرنوشت خود باید مانیفست همهی سیاستمدارن و احزاب سیاسی کشور گردد. دیدگاههای تفوقطلبانهی قومی جای خویش را به همزیستی و برابری اقوام بدهد و اجماع عامی در رابطه به منافع ملی کشور و خطوط اساسی سیاست داخلی و خارجی کشور شکل بگیرد. نباید با سیاستها و طرحهای تنشآفرین، نفاق و شکاف میان اقوام کشور را بیشتر و بزرگتر کرد. در مسایل بزرگ ملی باید دیدگاههای شهروندان از طریق همهپرسیها و سرویها دریافت گردد، به انتقادها و راهحلهای جامعهی مدنی و رسانهها ارج گذاشته شود و بر ارزشهای مشترک فرهنگی، تاریخی و اجتماعی اقوام مختلف کشور بهمنظور ایجاد «ملت افغانستان» سرمایهگذاری صورت بگیرد. تنها در چنین حالتی است که ما میتوانیم روند ملتسازی را در کشور خویش بهگونهیی آغاز کنیم که مورد قبول و پذیرش همهی اقوام کشور قرار بگیرد و آیندهیی بهتر از حال و گذشته، برای نسلهای بعدی این سرزمین ترسیم گردد. اما اگر دولت و سیاستمدارن کشور همچنان بر دهل قومگرایی و تفوقطلبی قومی بکوبند، دیر یا زود این سرزمین تجزیه خواهد شد و یا همچنان یک کشور ضعیف و تحتالحمایه باقی خواهد ماند که بهمراتب بدتر از تجزیه است.
————————————————-
منابع
- گیدنز، انتونی. جامعهشناسی. ترجمهی منوچهر صبوری. تهران، نشر نی، 1376
- برای درک بهتر دیدگاههای طرزی رجوع کنید به سراجالاخبار شمارهی 9، 3 دلو 1291، شمارهی 2، 20 سنبلهی 1294
- طرزی، محمود. آیا چه باید کرد. کابل، نشر مطبعهی دارالسلطنهی کابل، 1330 قمری
- فرهنگ، میرمحمد صدیق. افغانستان در پنج قرن اخیر. چاپ پیشاور
- شرح این موضوع را در تذکرالانقلاب، نوشتهی ملافیض محمدکاتب هزاره. کلن، آلمان، بنگاه انتشارات کاوه 2013
- نبرد افغانی استالین، نوشتهی پروفسور یوری تیخانوف، ترجمهی عزیز آریانفر. کابل، انتشارات میوند 1390
- دپشتو ژبی لیالی، محمدگل مومند، بلخ 1317
- پوهنیارسیدمسعود. ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد. کابل، انتشارات میوند 1379
- Fukuyama Francis, Nation building beyond Afghanistan and Iraq, Johns Hopkins University 2006





