عفیف باختری؛ شاعری در مرکز جهان | بخش دوم

بخش دوم

درست به یاد دارم که در بارۀ فیلم انسپشن به نقش اول لیوناردو دیکاپریور از من پرسید.‌ من برداشت‌های خود را برایش گفتم و او فیلم ماشینست را برایم پیش‌نهاد کرد که باید ببینم. به گونه جدی سینمای هالیوود را تعقیب می‌کرد و برای اهل فرهنگ در بلخ معلوم بود که وی در تماشای فیلم‌های خوب زمان گذاشته است، از این لحاظ در چندین جشواره فیلم‌های کوتاه به حیث داور معرفی شد و قضاوت‌ها و تفسیرهایش نیز سر زبان‌ها افتاده بود. او باری در فیلم کوتاهی میب‌یند که زنی را مردم صفت مردانه‌گی می‌دهند،‌ استاد عفیف آن فیلم را امتیاز منفی می‌دهد،‌ زیرا او باور داشت که صفت مردانه‌گی خود توهین به زنان است؛ بهتر است برای افراد از واژه‌های شجاعت و شهامت استفاده کنیم.

این‌که فیلم‌های هالییودی بالای زنده‌گی و اشعار عفیف باختری چه‌قدر تاثیر داشت و برداشت او از فیلم‌ها چه‌گونه بود، می‌گذاریم و این مبحث را می‌گذارم برای یک فرصت دیگر، اما اکنون آن‌قدر بسنده می‌کنم که بگویم،‌ عفیف باختری در گردونه اطلاعات روز، حلقات جوانان،‌ دانش سیوسیالیزم و تحرکات ادبی فرد فعال و در محور بود. شعرهایش به جز از این نکاتی که یادآور شدم، رگه‌های روشن از سوسیالیزم دیده می‌شود،‌ زیرا او در مقابل اجتماع واکنش فعال داشت. از این لحاظ نیز است که شعرهای عفیف باختری بیش‌تر از این که بار فلسفی داشته باشند، بار اجتماعی دارند. وی همیشه از مطالعات خود که در جوانی انجام داده بود، یاد می‌کرد و پیوسته گرویدۀ دانش و ادبیات سوسیالیست نوین بود.

چیزی شبیه قشر فرو دست جامعه است

این قشر یخ که می‌شکند زیر پای من

و این‌گونه می‌توانید در سراسر مجموعه شعری زیر نام صد غزل – که من افتخار تایپ آن را داشتم –‌ رگه‌های روشن از دانش سوسیالیستی او را فهمید و رد پای سوسیالیستان نوین را در آن دریافت. در این قسمت نه تنها به دانش سوسیالستی که رفقای سوسیال او نیز دورهمی‌های دوستانه داشتند که مشهورترین آنان قیوم بابک بود. هنگامی که این دوستان دور هم جمع می‌شدند، از رفقای مشترک‌شان که در زندان‌‍‌ها جان دادند، صحبت می‌کردند. شعرهای انقلابی عفیف را که من علاقه داشتم به آنان حماسی بگویم، زمزمه می‌کردند.

پس از این همه تنوع رفقا و دگرگونی سنی و زبانی و دیگرگونی فکری مانند رفقای قدیمی سوسیالیست، جوانان شاعر عاشقانه‌سرا،‌ شاعران سنتی و کلاسیک بلخ و فلم‌های هالییود و فوتبال زنده‌گی پر از رمان و کتاب مطالعه برایش کافی نبود و از طریق جناب سیدرضا محمدی که – بعداً رئیس اتحادیه نویسنده‌گان افغانستان شد‌ و به وسیله جوانان فرهنگی یک گروه دوستان کابلی برای خود دسته‌بندی کرده بود. هرازگاهی می‌پرسید که کاوه جبران شعر تازه گفته؟ وحید بکتاش چه‌طور؟ و یک شعر روح‌الله بهرامیان –

سر بزن خانه­ی زنبور شده چشمانم

داکتر گفت دگر کور شده چشمانم

دکتر گفت بیا عینک دودی بگذار

می‌گذارم که همین­طور شده چشمانم –

را خیلی دوست داشت و این‌گونه فضاسازی ودریافت­های جوانان کابلی برایش خوش­آیند بود. من با درک این مهم گاهی شعرهای تازه شاعران کابلی را پرنت می‌گرفتم و برایش می‌بردم. و همین‌گونه روزنامه ماندگار که آن زمان در بلخ دست به دست نمی‌رسید،‌ من یکی حتمن برای استاد عفیف نگه‌میداشتم و بعدها روزنامه هشت صبح نیز صفحه فرهنگی خود را فعال کرده بود. من نه تنها اخبار و احوال فرهنگ را در هر دیدار روزانه با خود می‌بردم که مقالات سیاسی بسیار مهم را دوست داشت و با علاقه‌مندی می‌خواند. دوستان نزدیک و مشترک ما اشراف دارند که  من بیش‌تر از هر کسی در اخیر عمرش شنونده غزل‌های او بودم و وسواس دلهره او را درک می‌کردم. او پیش از این که غزل تازه خود را به دیگران بخواند، مرا به چهارباغ روضه مبارک می‌خواست، دو به دو روی دراز چوکی می‌نشستیم و سیگاری روشن می‌کردیم و استاد عفیف غزل تازه خود را می‌خواند و با جدیت نظر مرا می‌خواست و من نخستین تحلیل – هرچه در ذهن معقول و مقبول بود – را برایش می‌گفتم،‌ حتا یادم می‌آید که او بیتی را که من رویش ملاحظه داشتم، کاملاً حذف میکرد و می‌گفتم استاد می‌شود این بیت را کمی بیش‌تر بالایش فکر کنید. می‌گفت: نه روش من حذف است. از این لحاظ است که ابیات غزل­های متاخراش کوتاه است،  زیرا یکی دو بیت را از هر غزل برداشته است. مهم این است خود نویسنده اثر خود را تأیید کند. چیزی که عفیف باختری خودش در حیات خویش تأیید کرده، اثر او شناخته می‌شود،‌ اگر نه خرده بیت‌های فراوان نزد من و دوستان شخصی خود دارد که با تدوین آن می‌توان مجموعه‌یی ترتیب داد.

من آن‌قدر خاطره از عفیف باختری دارم که  بیان آن مثنوی صد من کاغذ می‌شود،‌ اما چه باید کرد، ذهن گرسنه وی تمایلات شدیدتر و شدیدتر برای بهتر سرودن و بهتر قورت‌دادن آگاهی و اطلاعات داشت که به گفته خودش هیچ وقت از این تقلاها نیاسود، همیشه در پی فضاهای نو، گرفت­های نو و زنده‌گی نو بود که خودش آن را تغذیه از روزمره­گی­ها نام نهاده بود و هر چه می­توانست خود را انباشته از آن فضاها و گرفت‌ها می‌کرد. و از آن ایستادن در مسیر توفان تعبیر داشت، این برداشت و برنامه، کارهای او را هر چه بخواهی توان‌مند و به‌روز و دارای شناس‌نامه کرد که امروز غزل بلخ بدون نام بردن از عفیف به موجود ناقص‌الخلقه می‌ماند.

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام