.jpg)
فرزاد فرنود
صدایش رنگها، باورها، ملیتها و زبانهای مختلفی را زیرِ چترِ کشوری جمع آورده است که پس از مرگ او چهل سال است که مردمانِ آن به بهانههای مختلف سیاسی، عقیدهتی و زبانی به جان هم افتادهاند. شاید تنها صدای احمدظاهر است که این جزیرههای از هم دورافتاده را یکجا میکند. احمدظاهر در عمرِ کوتاهی که داشت بیشترین آثار هنری را در تاریخ معاصر موسیقی کشور ثبت کرد او در میان دو دیوارِ بلند سنت ایستاده بود؛ در نخست خانوادهاش اجازه نمیداد تا او در جامعهیی به شدت سنتی به رادیو برود و آواز بخواند و دیوارِ دیگری که پس از رفتن او در رادیو و خوانندهشدنش در مقابلاش ایستاد خوانندههای موسیقی سنتی افغانستان بودند، برای آنها مشکل بود کسی که موسیقی کلاسیک را نداند شاگردی نکرده باشد و بیاید آواز بخواند و به شهرت و محبوبیتِ بیش از حد برسد.
او نخست در برابر باورهای خانوادهاش ایستاد و مبارزه کرد. بعد کوشید تا دیوار دیگری را از دَمِ راهاش دور کند. ظاهر هویدا در گفتوگویی میگوید که من توسط نامهیی از داکتر عبدالظاهر پدر احمدظاهر تقاضا کردم تا به او اجازه بدهد به رادیو بیاید و آواز بخواند، چون احمدظاهر قبل از این که به رادیو بیاید در محافل رسمی لیسۀ حبیبیه آواز میخواند و خوانندههایی چون ظاهر هویدا، مسحور جمال و جلیل زلاند صدای او را شنیده بودند. ظاهر هویدا میگوید: «یک روز مام از مکتب گریخته بودم احمدظاهر هم، در کافۀ خیبر نشسته بودیم. او با دو سه نفر از رفیقهایش قبل از ما در آنجا آمده بود. من بعداً با دوسه نفر رفیقهایم آمده بودیم، او وقت پنج افغانی که شما میدادین یک گیلاس شیرچای کتی یک پرچه کیک ازی تشریفات میدادن که او قدر پول گزاف نبود، شیشته بودیم هموره میخوردیم، احمدظاهر چون قبل از ما آمده بود از جای خود بالا شد، میخواست برود مه همیشه احمدظاهر ره تا وقتیکه دوست صمیمی نشده بودیم بچۀ داکتر میگفتم. باز او توسط یکی از رفیقهای مه، به مه اطلاع داده بود که مه ظاهر هویدا ره احترامشه دارم، صدایش هم خوشم میایه، ولی نام مه احمدظاهر است، مه بچۀ داکتر نیستم. مه ای ره طنزآمیز برش میگفتم، مه همیشه همیطو صحبت میکنم. کینه و نفرت در ذات مه نیست، مه از شوخی بچۀ داکتر میگفتم. وقت برامدن از کافه احمدظاهر طرف مه صدا کد، گفت حسابِ میز شما تصفیه شده است، بامان خدا به امید دیدار! مه صدا کدام بچۀ داکتر! بسیار زیاد تشکر پس دور خورد گفتم خوشت نامد؟ ازی گپ بچۀ داکتر! گفت: سیل کو هویدا صیب! دوستت دارم، چرا از مه بد میبری؟ مه گفتم برای این که در رادیو نمیایی پهلوی ما ایستاد نمیشی نمیخوانی، لیکن بدِ مام نمیایی میفامم مشکل داری داکتر صیب عبدالظاهر نمیمانیت. گفت که یک سلسله مشکلات فامیلیست! گفتم خی بیا یک پنج دقیقه اینجا بشین احمدظاهر، نه بچۀ داکتر. شیشت یک قلم و یک کاغذ ره گرفتم نوشته کدم برای داکتر صیب عبدالظاهر ما که همی گروپ را درست کردیم برای احیایِ احترام هنر و هنرمند! ما هم در طویله کلان نشدیم که سزاوار ایطو یک گپ باشیم، هنرمند ده ای مملکت بنابر دلایلی سازنده گفته میشه نه به او مفهومِ بزرگِ سازندهگی و درستکردن و ایجادگری، بلکه یک مفهوم بسیار بد. مه میخواهم با آمدنِ اشخاص سرشناس از فامیلهای سرشناس و مخصوصاً تحصیلکرده دانشجو و دانشآموز این کار را بکنیم. مه میخواهم احمدظاهر بیایه در آرکستر ما و آواز ثبت کنه در رادیو در پهلوی ما، برای این که هیچ چیزشه ما از خود کرده زیاد نمیبینیم، هیچ چیزی خود ره هم از او کرده کمتر، لطفاً یا اجازه بتین که بیایه ثبت کنه و یا برای مه اجازه بدین که نیم ساعت حضوراً کتی شما صحبت کنم. »
.jpg)
«گفتم اینی کاغذ ره برای داکتر صیب عبدالظاهر بده! احمدظاهر و نه بچۀ داکتر، فردا ساعت هشت در همین جا منتظرت هستم، جوابشه برای ما بیار! چون تلفن و ایطو گپا نبود، یعنی بنده تلفن نداشتم. فردا قبل از این که کافه باز شوه، احمدظاهر وقت آمده بود، بغلهاره باز کد، بغلکشی کردیم. گفتم چه گپ شد بچه داکتر، گفت اینه باز گفتی بچۀ داکتر، گفتم نی تو نتیجه ره بگو که بچۀ داکتر آمدی یا احمدظاهر؟! گفت: مه احمدظاهر آمدیم، گفتم چه گفت داکتر صیب عبدالظاهر؟ گفت: ولا بابیم گفتکه مه کتی ازی سازندهها، کتی ازی لچکها، اراذیل و اوباش نیم ساعت گپ زده نمیتانم، بروین پدرلعنتها هر کاری که میکنین، بکینین! و ما یکی دیگۀ خوده در آغوش کشیدیم، آمدیم رادیو، آرکسترمه جمع کردم و اولین آهنگ احمدظاهر ره که همان آهنگ «آخر ای دریا تو همچون من دل دیوانه داری» را در رادیو ثبت کردیم که صدای مه به وضاحت در پشت او آهنگ به عنوان کورَسخوان شنیده میشه، آهنگ را خودِ احمدظاهر ساخته است، شعر از ضیا قاریزاده است و تنظیم موسیقی از کبیرهویدا.»
احمدظاهر اینگونه وارد موسیقی میشود و پس از آن نیز با دشواریهایِ زیادی در زندهگی هنری و خصوصیاش روبهرو میشود. در آن زمان فرهنگی رواج داشت، کسی که میخواست هنرمند شود و یا به دنیای موسیقی رو بیاورد باید نزد یکی از استادان موسیقی زانو بزند و شاگردی کند و این شاگردی سالها طول میکشید تا شخصی که میخواست هنرمند شود، تمام راگهای هندی را میآموخت و ریاضت میکشید تا صدایش به پختهگی میرسید و از جانب آن استادی که نزدش شاگرد شده بود، با یک محفلِ خاصی که به آن محفل «گُرمانی» میگویند فارغ میشد.
.jpg)
احمدظاهر این تابو را شکستاند و بی آن که به موسیقی خرابات و خراباتیان توجهی کرده باشد در جمع کسانی قرار گرفت که توجه جدییی به موسیقی مدرن داشتند و او با حضور در آن جمع توانست نگاهِ مردم را به موسیقی مدرن تغییر بدهد و تأثیر فراوان در آن عرصه بگذارد. احمدظاهر در شبهای جشن جمهوریت که در کمپ وزارت مالیه کنسرت اجرا میکرد، بیشترین درآمد را به دست میآورد که در یک شب در حدود پنجاه هزار افغانی را از آن خود میکرد. در حالیکه هنرمندانِ دیگری که غزل میخواندند در یک شب در حدود پنج هزار افغانی درآمد میکردند که این خود باعث ناراحتی آنها گردیده بود. حتا بارِ نخستی که احمدظاهر در خانۀ استاد فضلاحمد نینواز میرود که در آنجا استاد هاشم نیز حضور داشت، در حضور آنها آهنگ اجرا میکند و استاد هاشم فراوان کوشش میکند تا او را از «لی» بیرون کند، اما احمدظاهر متوجه میشود و در جریان اجرا «لی را با پای خود در عقب هارمونیه دنبال میکند تا «بی لی» نشود.
در روزهای اخیر زندهگیاش حکومت همان وقت هم زندهگی را برایش به نحوی دشوار میسازد و همواره برای او دسیسه میپیچد. قتل خالده همسر دومیاش که اجباراً با او نکاح کرده بود برایش دردسرهایی درست کرده، حتا پایش را تا زندان میکشد. در زندان است که خبرِ مرگِ مادرش را میشنود و تا مأموریتاش در افغان فیلم همه و همه دشواریهاییست که در روزهای اخیر زندهگیاش با آنها روبهرو میشود. ولی او با اینهمه مشکلات که در زندهگی خصوصی و اجتماعیاش به وجود میآید باز هم از پُرکارترین خوانندههای معاصر محسوب میشود که بیش از سیوسه آلبوم رسمی در کارنامۀ هنری خود بهجا مانده است.





