شما زن بیرون هستید و زن من زن خانه است

سلام‌وطندار در ادامۀ سلسله گزارش‌های اجتماعی‌اش، با شماری از قربانیان آزار و اذیت جنسی در ادارات دولتی و غیردولتی مصاحبه کرده و مجموع این مصاحبه‌ها را در یک پروندۀ ویژه گنجانده است. نام همۀ مصاحبه‌شونده‌ها مستعار است؛ اما روایت‌ها کاملاً حقیقی است.

زهرا: در یکی از نهادهای دولتی کار می‌کردم. شمار زیادی از مردان و زنان کارمند در این اداره همکارم بودند و برای مدیریت و ارزیابی بهتر کارمندان، تصمیم گرفته شد تا چند گروه کاری مشخص تشکیل شود. ما برای هر کاری جلسه می‌گرفتیم و آن‌قدر کارهای‌ درون‌گروهی‌مان فشرده بود که حتا غذای چاشت را نیز باهم می‌خوردیم. در میان اعضای گروه، یکی بود که زیاد به من سر می‌زد و دوروبرم می‌پلکید. کم‌کم از شیوۀ صحبت کردن و نگاه کردنش فهمیدم که دیگر به چشم یک همکار به من نمی‌بیند. در دفتر زیاد با من هم‌کلام می‌شد و چون شماره‌های دفتری رایگان بود، مدام زنگ می‌زد و اختلاط می‌کرد. از آن جایی که من با این چیزها مشکلی نداشتم و کلاً به کسی فکر و گمان بد نداشتم، به زنگ‌هایش پاسخ می‌دادم و عادی صحبت می‌کردم. تا این که یک روز به من گفت دوستت دارم و می‌خواهم که با هم غذا بخوریم. گفتم ما همین الان هم در دفتر داریم با هم غذا می‌خوریم. گفت نه می‌خواهم با هم تنها باشیم. بلافاصله رد کردم. پس از آن روز، مزاحمت‌های این مرد چندبرابر شد. یک روز به من پیشنهاد داد که بیا اول با هم دوست شویم و همدیگر را خوب بشناسیم و پس از مدتی با هم ازدواج کنیم. من همۀ پیشنهاداتش را رد کردم؛ چون می‌دانستم که وی قصد ازدواج ندارد و فقط به دنبال عیش‌ونوش است. اما او مرا راحت نمی‌گذاشت و در هرجا هر کاری که می‌کردم، سریع خود را به من می‌رساند و سر بحث را باز می‌کرد. سرانجام مجبور شدم خودم را از آن بخش جدا کنم و شمارۀ تلیفونم را تغییر دهم و او را در فیس‌بوک بلاک کنم. فعلاً مدتی‌ست که از وی خبری نیست؛ اما هنوز هم می‌ترسم که پس از یک سکوت طولانی، باز سروکله‌اش پیدا شود.

مریم: به کارهای فرهنگی علاقۀ زیادی داشتم. در نشست‌های ادبی و اجتماعی شرکت می‌کردم و دوست داشتم سهم فعالی در حرکت‌های مدنی داشته باشم. یکی از کسانی که همیشه مرا در نشست‌ها می‌دید، پیشنهاد کرد که عضو یک جبهۀ سیاسی شوم. من برای امتحان هم که شده در اولین نشست حزب شرکت کردم. دیدم که زنان زیادی در جلسه حضور دارند؛ به همین دلیل در نشست‌های بعدی حزب نیز حضور یافتم. یک روز بورد حزب مرا به دفتر کارشان خواستند و به من گفتند که تو به عنوان معاون حزب انتخاب شدی. نفهمیدم که چرا و چه‌گونه با این سرعت به این پست انتخاب شدم. از آن‌جا که همیشه در ذهنم یک جای خالی برای بدبینی وجود داشت، با احتیاط پیشنهادشان را پذیرفتم. در یکی از روزها رییس حزب به من گفت، از روزی که به این دفتر آمدی فکر مرا به خود مشغول کردی. گفتم چرا؟ گفت که من تو را دوست دارم و تو را برای زنده‌گی مشترک انتخاب کرده‌ام. می‌خواهم همیشه با هم باشیم. تمام ثروتم را به تو خواهم بخشید. به حرف‌هایش گوش می‌دادم؛ اما در دلم با خود می‌گفتم ببین که یک انسان تا چه حد می‌تواند پست باشد. حرف‌هایش که تمام شد، گفتم اگر این حرف‌ها را کسی به همسرت بگوید چه حالی داری؟ چهره‌اش بر افروخته شد و گفت شما زن بیرون هستید و زن من زن خانه است. این حرفش واقعاً اعصابم را به‌هم ریخت و گفتم برای شما و افکار شوم‌تان متأسفم. این آخرین‌باری‌ست که مرا خواهید دید. از دفتر بیرون شدم. تا یک هفته هر روز زنگ می‌زد، اما جواب نمی‌دادم. در آخر شمارۀ تلیفونم را هم تغییر دادم .

شیما: من در یکی از مهم‌ترین پست‌های دولتی ـ بی‌ آن که تعیین بست شده باشم ـ کار می‌کردم. منتظر بودم که منظوری‌ام بیاید و رسماً کارمند شوم. درعین حال چون از ادامۀ کارم در این بخش مطمین نبودم، در دو پست دیگر نیز درخواست دادم. گفتم شاید در آن‌جا بتوانم به عنوان کارمند رسمی دولت ایفای وظیفه کنم. رییس بخش یکی از این پست‌ها به من گفت که من کارت را راه می‌اندازم. شماره‌اش را به من داد و گفت بعدازچاشت زنگ بزن. در زمان مقرر شده به وی زنگ زدم و او گفت که فردا بیا دفتر شخصی‌ام در شهرنو که با هم دربارۀ امتحان ورودی‌ات صحبت کنیم. در جواب گفتم که من هر دو امتحان ورودی را داده ام و تمامی اسنادم تکمیل است. خلاصه حرفش را نادیده گرفتم و به دفتر کارش نرفتم. اما رییس هر روز به من زنگ می‌زد و می‌خواست که یک‌بار به دفتر کارش بیایم. وقتی از نزدیک همدیگر را می‌دیدیم، با نگاه عجیبی سرتاپایم را برانداز می‌کرد و از زنده‌گی خصوصی‌ام می‌پرسید. من که به شدت از او بدم آمده بود، فقط جواب سربالا می‌دادم و رد می‌شدم. تا این‌که یک روز به همکارانم پیام داد که به شیما بگویید دیگر سر کار نیاید؛ چون از نظر وی، او شرایط کارمند شدن را در این اداره ندارد.

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام