شبی که تمام زندگی‌ام را به نابودی کشاند

«کم‌تر از دو ساعت به غروب مانده بود که از خانۀ یکی از خویشان ما در مرکز ولایت خبر آمد که حادثۀ ناگهانی و بدی برای‌شان رخ داده است، حادثه‌یی چنان نابهنگام که تقریباً قدرت هر نوع اندیشه و تدبیر را از ما سلب کرد و من در همان لحظه به سمت ایبک، مرکز ولایت راه افتادم. نزدیکی‌های غروب بود که در نیمۀ راه، خودم را به هوتلی رساندم و خواستم پس از یک رفع خستگی دوباره راه بیفتم.»

اما محمدابراهیم (نام مستعار)، مالک هوتل بنا بر آشنایی دور و اندکش با خانوادۀ امان‌الدین (نام مستعار)، از او می‌خواهد که از خیر ادامۀ سفر در آن وضعیت بگذرد و شب را در هوتل بماند. مالک هوتل به امان‌الدین می‌گوید اگر او اکنون دوباره به راه شود، ممکن است گرگ‌های گرسنۀ مسیر یا خطرهای ممکن دیگر بلایی بر سرش بیاورد و «دیررسیدن بهتر از نرسیدن است.» بدین ترتیب، امان‌الدین تصمیم می‌گیرد که شب را در هوتل محمدابراهیم سپری کند.

«شب سردی بود و باد هم‌چون موجی هراسیده خودش را هرلحظه بر شیشۀ پنجره می‌کوبید و مجبورمان می‌کرد که خودمان را دست‌بسته‌تر از قبل در زیر پتو رها و نفس را در سینه حبس کنیم. بنابراین، زمانی‌که می‌خواستیم بخوابیم و محمدابراهیم خودش را به من نزدیک کرد تا به گفتۀ خودش، سردی در طول شب کم‌تر اذیت‌مان کند، من حرفش را پذیرفتم و واکنشی نشان ندادم. چون می‌دانستم که ساعاتی بعد، آتش بخاری خاموش و اتاق از سردی تبدیل به جهنم خواهد شد.»

امان‌الدین می‌‌گوید، پیش از آن تجربۀ زیادی در تنها سفرکردن نداشته و از مجموع آدم‌هایی که می‌شناخته، فقط چندتای‌شان کسانی بوده‌‌اند که خارج از قریۀ خود او زندگی می‌کرده‌اند، کسانی‌که همه از قوم و خویشان نزدیک خانواده‌ی امان‌الدین بوده و رفت‌وآمد گرمی با هم‌دیگر داشته‌اند. اما این سفر گویا با همۀ تجربیات پیشین امان‌الدین فرق داشته است.

«محمدابراهیم خودش را به من چسپانده بود و از من خواست به حرفش گوش بدهم و با او بخوابم. اما من مقاومت کردم و خواستم تنم را از بستر بیرون بکشم و از هوتل فرار کنم که متوجه شدم کاملاً برهنه در آغوش او قرار گرفته‌ام و دست‌وپایم در چنگال قدرتمند او گیر مانده است. تقلا می‌کردم و می‌خواستم فریاد بکشم تا شاید کسی به کمک بیاید، اما تا خواستم خودم را برای تلاش و تقلای دیگری و فرار از بستر آماده کنم، سوزشی سخت و توان‌فرسا در تنم احساس کردم، سوزشی که سرما و آتش را یکجا به فراموشی می‌سپرد. چه می‌دانستم که قرار است آن شب تلخ‌ترین شب زندگی‌ام را تجربه کنم؟ تجربه‌یی که دنیایم را یکسره دگرگون و آدم‌ها را در نظرم تبدیل به موجوادتی منفور کرد که روبه‌روشدن با گرگ‌های بیابان را بر رابطه‌داشتن با آنان ترجیح می‌دادم. نه می‌توانستم از آن حادثه با کسی بگویم و نه توان حل و هضم آن را در دنیای تنهایی‌ام داشتم. زندگی‌ام بعد از آن شب، از پای‌بست رو به ویرانی نهاد و دیگر نتوانستم به دلخوشی‌های اطرافم اعتماد کنم. احساس می‌کنم این زخمی است که تا پایان زندگی شکنجه‌ام خواهد داد، ترومایی که تحمل آن برای من سخت ناامیدکننده و تلخ تمام خواهد شد.»

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام