.png)
کتاب «خاطرات» زندهیاد صدیق فرهنگ همراه با ضمایم و مقالات نشرشده در جریدۀ «وطن»، در تابستانِ 1394 انتشارات تیسا در تهران منتشر شد. این کتاب در 621 صفحه، مکتوب و سند قابل اطمینانیست برای داوری درست در مورد رویدادهای سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ارضی مملکت. مبالغه نیست اگر بگویم که این کتاب همه دوستداران واقعیتهای تاریخی مملکت را وادار میکند تا در مورد گذشتۀ روشنفکران، نویسندهگان، شاعران، سیاستمدران و… چهل پنجاه سال پیش مملکت تجدید نظر و حتا ابراز ندامت و غلطفهمی کنند.
این کتاب از این جهت مهم و ارزشمند است که تراوش ذهن و چشمدید یک انسان بیرون از دربار بوده مهمتر از اینها با قلم فردی همیشهمعترض نوشته شده است. با قلمِ انسانی که همیشه مخالف راست درباری و چپ وابسته به شوروی زندهگی کرد. مورد مداخله قراردادنِ این نگاه تازه به گذشته، برای هر دانشجو و طالب واقعیتهای ملی، فراتر از نیاز و ضرورت است.
صدیق فرهنگ و میرغلاممحمد غبار، دو تاریخنویس افغانستانی تا آخرین رمق حیات برای سعادت و نیکبختی مردم کشور تقلا کردند. فرهنگ از دوران امانالله خان تا دوران دکترنجیب، شاهد فرازونشیب و برآمدوافت حکومتداران کشور بوده است. او تا پایان زندهگی به نحوی خود را انتیتز سیستمها و حکومتها معرفی میکند. روش فرهنگ، هم در خاطرات هم در کتاب مشهورش «افغانستان در پنج قرن اخیر» روشِ متفاوت با تاریخنگاران و شاعران درباریست. سیمای حقیقی و واقعیِ روشنفکران، شاعران، میهنپرستان و مبارزان چپ و راست این دوره (امانالله تا دکترنجیب) در کتاب خاطرات فرهنگ نمایانده شده است. مهمتر از اینها ناگفتههایی در این کتاب ارزشمند آمده که برای تاریخنگاران و جستوجوگران حقیقت، بدیع و تازه اند. کتاب، با توضیح گوشههایی از سیاستهای اجتماعی و اقتصادی امانالله خان و واکنشهای روشنفکران آن دوره و به تعقیب آن سقوط امانالله خان توسط قیام حبیبالله کلکانی و مردم کوهدامن، آغاز میشود.
.jpg)
شگردهای برخورد هوادارن حبیبالله کلکانی با ارگ و اموال و تأسیسات دولتی و خصوصی، جنایتهای نادرخان، دورۀ هاشم خان و محمود، داوود و دکتر یوسف، میوندوال و اعتمادی، دکتر ظاهر، کودتای داوود و کودتای حزب دموکراتیک خلق، کارمل، امین و… با ریزبینانهترین روش و با دقت لازم توضیح داده شده اند.
همچنان در این کتاب در مورد شخصیت و ظرفیت آدمهای مشهوری چون عبدالرحمان خان لودین، سرور جویا، میرغلاممحمد غبار، صلاحالدین سلجوقی، عبدالعزیز کندهاری، طاهر بدخشی، عبدالهادی داوی، استاد خلیلالله خلیلی، دکتر محمودی و… در بخش فرهنگی، بسیار کوتاه پرداخت شده است. افزون بر اینها موارد زیادی در این کتاب تذکر داده شده که از حوصلۀ این یادداشت بیرون است. من به طور کوتاه مواردی که در درونِ کشور همیشه جنجالبرانگیز و قابل بحث بوده اند و فرهنگ خواسته در دل تاریخ و آدم این مملکت زنده و باقی بمانند، اینجا، تقریباً باز یادآوری میکنم.
فرهنگ در خاطراتش میگوید، عبدالحی حبیبی، تاریخنویس شهیر کشور، معلم دروغ و تزویر و سمبول واقعی قومپرستی و نمایندۀ فرهنگی ترویج برتری زبان پشتو بر پارسیِ دورۀ خویش بوده است.
از روشنفکران، نویسندهگان و آزادیخواهان آغاز میکنیم. در میان آزادیخواهان و روشنفکران و مبارزان میهن، عبدالعزیز کندهاری، توجه و بیشتر علاقۀ صدیق فرهنگ را جلب کرده است. عبدالعزیز کندهاری وکیل مردم کندهار در دور اول شورای ملی بوده که به دلیل مخالفت با شاه از مجلس اخراج میشود. زندان افگنده میرود و ستم میبیند. ولی تسلیم زور و زر کسی نمیشود. فرهنگ در کندهار به دیدن او رفته است: «بر خلاف عبدالهادی داوی، وی (عبدالعزیز) مردی بیتکلف و آزاده بود. چون سالهای محرومیت و زندان را تحمل کرده بود، میخواست چند سالی را که از زندهگانیاش باقی مانده به خوشی سپری کند. لهذا به نوشیدن باده و صحبت ساده میل داشت. اما بزرگان کندهار بر این روش او خرده میگرفتند و انتقاد میکردند. با من راز دل کرد و گفت: «من نمیتوانم این چهار روزی را که از زندهگی باقیست، باز هم برای خوشی یک مشت جاهل، از نعمتهای جهان صرف نظر کنم. نشۀ می و صحبت پسران زیباروی را خوشدارم؛ زیرا در این شهر صحبت زنان میسر نیست. بنا بر این از آنچه میسر است استفاده میکنم.» (194)
.jpg)
صدیق فرهنگ، عبدالعزیز کندهاری را روشنفکرِ بیریا و آزادۀ افغانستان میخواند. عبدالهادی داوی در اوایل زندهگی، انسان پرشور و آزاده بوده است. به گفتۀ فرهنگ، پس از چندی یک خرافهپرست تمام عیار شده بود و با دیوانۀ مشهوری گشتوگذار میکرده است. فرهنگ از بسیاریها رنجشخاطر دارد و گلایه کرده است، اما از دو نفر منزجر و تقریباً هر دو برایش در حکم خاین به مملکت و سدِ راه دموکراسی اند؛ صلاحالدین سلجوقی و استاد خلیلالله خلیلی. این دو انسان دانشمند و شاعر، از نظر صدیق فرهنگ، معلم تملق و چاپلوسی بوده اند. صلاحالدین سلجوقی، نویسندۀ کتاب مشهور (نقدِ بیدل) و مترجم کتاب ارزشمند ارستو (اخلاق نیکوماخوس)، یک انسان دانشمند و فاضل بوده است، اما یک دانشمند متملق و دستبوس خانوادۀ شاهی. سلجوقی در آن زمان روشنفکر معروفی بوده است. یکی از روشنفکرانی که ورود کتابهای ترجمهشده در ایران را برای مردم افغانستان گمراهکننده و خطرناک میپنداشته است: «در جریان صحبت، سلجوقی که شخص بسیار حراف و پرگو بود و دایماً از فعالیت و کاررواییهای خود سخن میزد، گفت: در نظر داریم یک تعداد کتب و مجلات علمی و ادبی و فرهنگی را از طرف ریاست مطبوعات نشر کنیم تا جوانان از مطالعۀ کتابها و مجلات و جراید ایرانی بینیاز گردیده، زیر تأثیر آن نروند. من (صدیق فرهنگ) در اینجا بین صحبت او داخل شده گفتم: چرا نمیخواهید که مردم آثار مطبوع ایران را مطالعه کنند؟ وی که هیچ انتظار نداشت کسی در این مورد نظر او را مورد بحث قرار دهد، گفت: برای آن که آثاری در ایران چاپ میشوند که با منافع و مصالح ملی ما مخالفت دارند و جوانان را گمراه میسازند. (صلاحالدین سلجوقی در این هنگام رییس عمومی مطبوعات بوده است)» (165)
فرهنگ میگوید: «کارمل هماندم یک بیحیا، قدرتدوست و شهرتطلب تشریف داشت» و برداشت فرهنگ چنین بوده است که این موجود وقیح برای رسیدن به قدرت از هیچ گونه کثافت کاری دریغ نخواهد کرد. فرهنگ حفیظالله امین را «جوان پشتونِ متعصبی از پیروان محمدگل مهمند» قلمداد کرده است. (399)
فرهنگ صحنهیی از ملاقات خود، غبار، سلجوقی و… را با سردار نعیم خان به یاد میآورد «سلجوقی خم شد که دست سردار مذکور را ببوسد، اما سردار با تفقد سر او را بلند نمود و به مصافحه اکتفا نمود.» بر پایۀ روایت فرهنگ، سلجوقی در زندهگی دو بار عروسی میکند. جانِ زن اولی را گویا با خوراندن زهر میگیرد. حکایت نصوار سلجوقی در آن زمان مضحک و خواندنیست. سلجوقی در زمان هاشم خان ژنرال کنسول در دهلی بوده است. عبداللهخان ملکیار، یکی از نزدیکان هاشم خان، خواهر زیبای خود را به نام حمیرا غرض تداوی به دهلی میفرستد. سلجوقی، دوشیزۀ مذکور را در کنسولگری جای میدهد و در عین حال خود کمر خدمت به دوشیزه را میبندد؛ دل میدهد،عاشق میشود و سرانجام درخواست ازدواج میدهد. حمیرا میپذیرد، اما با دوشرط، نخست این که سلجوقی زنش را طلاق بدهد، دوم عمل نصوار را ترک کند (سلجوقی معتاد به نصوار بوده است). سلجوقی بیدرنگ هر دو شرط را برای رسیدن به حمیرا قبول میکند. بر پایۀ اسناد صدیق فرهنگ، سلجوقی نمیتواند از ترس اقاربش زن پیشین را طلاق بدهد، اما با زهر جانِ او را میگیرد. ولی نصوار را نمیتواند ترک کند. نصوار سلجوقی، همیشه مسؤول داشته است؛ همین که سلجوقی از زنش دور میشده یا از دفتر خارج میشده است، مأمور نصوار تکلیف داشته که بیدرنگ به وی نصوار تعارف کند. «تا این که یک روز در ریاست مطبوعات نصوار به دهن انداخته و در عالم فلسفه غرق بوده که ناگهان زنگ تیلفون به صدا در آمد چون گوشک را برداشت صدای خانم را شنید و از وارخطایی این که او متوجه نصوار نشود، نصواری را که به دهن داشت در گوشک تیلفون تفکرد. اما نتیجه این شد که خانم از حقیقت آگاه شد و هم دهنۀ گوشک از کار رفت و نَقل او نُقل سرِ بازار شد… او از یکسو دانشمند و بافضیلت و نویسندۀ چیرهدست است و از سوی دیگر متملقی که بسیار اشخاص را با گزارشهای درست و نادرستِ خود سر به نیست کرده است.» (165)

از نظر صدیق فرهنگ، استاد خلیلی، آمیزهیی از شعر و سیاست و تملق قلمداد میشود. او در خلعشدنِ دکتر یوسف (اولین نخستوزیر بیرون از خانوادۀ شاهی) که به باور اغلب انسان شرافتمند و وطنپرستی بوده، نقش به سزا و قابل ملاحظهیی ایفا کرده است. استاد خلیلی، در دعوایی میان شاه و روشنفکران، همیشه در صف ظاهرشاه و در دفاع از او و دستگاه مخوف و زشت و پر از ستم او چهره میگشود. فرهنگ نالیده است که «در انتخابات و شورای ملی، خلیلی همواره علیه من کار میکرد و در حواشی دربار هم مرا به صفت انقلابیِ چپی و مخالف خطرناک سلطنت معرفی مینمود.» (355)
«استاد خلیلی علیه دکتر یوسف ایستاد میشود. زیرا چیزی در دورۀ او به دست نمیآورد. اما وقتی در کابینۀ میوندوال هم چیزی به دست نمیآرد علیه او نیز میایستد، اما میوندوال که مرد مصمم و با جرأّتی بود، راستاً به شاه رجوع نموده و از او خواهش کرد تا خلیلی را از صحنه خارج کند. شاه که تمام ذهنش متوجه کابینۀ جدید بود به خلیلی هدایت داد تا شورا را ترک بگوید و در نتیجه وی با حصول سفارت در جده، شورا و کشور را ترک گفت.» (384)
فرهنگ در خاطراتش میگوید، عبدالحی حبیبی، تاریخنویس شهیر کشور، معلم دروغ و تزویر و سمبول واقعی قومپرستی و نمایندۀ فرهنگی ترویج برتری زبان پشتو بر پارسیِ دورۀ خویش بوده است. «حبیبی در جستوجوی آثاری برآمد که برتری زبان پشتو را بر زبان پارسی و دری از نظر اصالت و قدرت و غیره محرز گرداند و در جایکه به کشف چنین آثار توفیق نیافت به جعل آن اقدام مینمود که معروفترین این جعلیات کتاب معروف به «پته خزانه» است که وی مدعی گردید آن را در کویته کشف نموده است و چون به مردم و دولت مطابق بود، بدون آن که به کسی اجازه بحث و انتقاد داده شود در مطبعۀ دولتی به چاپ رسید و جز پروگرام دولتی مکاتب و یک مأخذ در هر گونه تحقیق راجع به تاریخ افغانستان قرار گرفت.» (239)
.jpg)
حبیبی از دوستان غبار و فرهنگ و سایر کارکنان حزب «وطن» است. هر چند عضو رسمی حزب شمرده نمیشده، ولی بالفعل همکار و موافق مشی و برنامههای حزب انگاشته میشود. او به پاکستان میرود و به حکومت پاکستان درخواست پناهندهگی سیاسی میدهد. فرار حبیبی به عنوان یک روشنفکر دستاویزی میشود برای مرتجعین علیه حلقۀ مترقی. جرگۀ ارتجاع، روشنفکران بیرون از دربار چون غبار، فرهنگ و… را به «همدست» با حبیبی متهم میکنند. سلجوقی، دانشمند طرفدار داوود خان «در یکی از جراید دولتی با استفاده از غزل معروف حافظ و تحریف آن، کارکنان حزب وطن را ظریفانه به همدستی با حبیبی متهم کرد.» همین سه مصرع از غزل تحریفشده که از زبان حبیبی سروده شده است در خاطر فرهنگ میماند:
صبا به لطف بگو آن غبار رعنا را که سر به کوه و بیابان تو دادهیی ما را
وطن فروش که قدش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکر خارا
چو با عزیز1 نشینی و باده پیمایی بیاد آر حریفان باده پیما را
ببرک کارمل در بیستسالهگی، هنگامی که عضو اتحادیۀ پشتونستان بوده است نزد صدیق فرهنگ میرود. فرهنگ میگوید: «کارمل هماندم یک بیحیا، قدرتدوست و شهرتطلب تشریف داشت» و برداشت فرهنگ چنین بوده است که این موجود وقیح برای رسیدن به قدرت از هیچ گونه کثافت کاری دریغ نخواهد کرد. فرهنگ حفیظالله امین را «جوان پشتونِ متعصبی از پیروان محمدگل مهمند» قلمداد کرده است. (399)

طاهر بدخشی با فرزند صدیق فرهنگ، امین فرهنگ همصنفی بوده است و از طریق امین فرهنگ به صدیق فرهنگ معرفی میشود. طوری که فرهنگ میگوید، طاهر بدخشی در بدایت دهۀ چهل خورشیدی میان دموکراسی و مارکسیسم در نوسان به سر میبرد. صدیق فرهنگ او را به دموکراسی تشویق میکرده است، اما طاهر بدخشی میل مارکسی فکرکردن داشته است. چندی بعد، بدخشی به عیادت صدیق فرهنگ میرود و از پیوستنش به حزب دموکراتیک خلق و مارکسیسم اظهار ندامت میکند، گویا در پیوند به مارکسیسم دچار یأس و شک مطلق شده بود: «طاهر بدخشی، جوانی بود بلند قامت، خوشسیما و دارای حرکات آهسته و مؤدب. کم حرف میزد و تقریباً هیچ وقت نمیخندید.معذالک عبوس نبود، زیرا در چشمانش همیشه آثار یک اندیشۀ آمیخته باحزن و اندوه مشاهده میگردید.» (455)
«از انقلابیگری و شجاعت دکتر عبدالرحمان محمودی نیز در این کتاب خاطرات ستایش شده است. محمودی، اغلب اوقات بیماران و نیازمندان را به طور رایگان در کلینیک خود تداوی میکرد و همچنان همزمان علیه ظلم و ستم شاه و دستۀ متعلق به او مبارزه و جان فشانی داشت.
صدیق فرهنگ هنگام واردشدن نیروهایی حبیبالله کلکانی خردسال بوده است. وقتی خبر آمدن نیروهای حبیبالله در شهر پخش میشود، چنین تبلیغ میشود که هواداران کلکانی هر چه گیر بیاورند میبرند و هر کسی را که مقابل شوند تجاوز میکنند. برای همین خانوادۀ فرهنگ همین که نیروهای حبیبالله وارد میشوند، خانۀ خود را قفل میزنند و به جای مصونتر شهر کوچ میکنند. اما «اگر قضیه به حیث مجموع مطالعه شود، دیده میشود که ورود نیروی حبیبالله به کابل نسبتاً به آرامی و امنیت صورت گرفت. نه تنها ارگ و سایر موسسات دولتی از چور و چپاول محفوظ ماند بلکه به خانه و جان و مال و اهل و عیال ارکان دولت (امانی) هم هیچ آسیبی نرسید. در آن جمله، خانۀ ما که در آن شبِ پراضطراب آن را با اثاث ترک گفتیم تا وقتی که چند ماه بعد به آن باز گشتیم، به حال خود باقی بود و سقاویان حتا یک بار در آن داخل نشدند.» (57) خانوادۀ فرهنگ در آن زمان در مقامهای بلند دولتی مصروف کار بودند.
.jpg)
اما محمدگل خان مهمند که دشمنی با تاجیکان مسؤولیت قومیاش بوده است «در کوهدامن سعی داشت تا زمینداران و روشنفکران ملت تاجیک را به نام سقاوی از بین برده و املاکشان را به مهاجرین پشتون بسپارد. چون از اثر این بیدادگریها طاقت مردم طاق شد، به یک قیام جدید دست زدند که حکومت را سخت پریشان ساخت؛ علاوه بر اعزام قوای نظامی به آن سمت، قبایل سمت جنوبی را برای سرکوب مجدد مردم کوهدامن دعوت کرد و به ایشان دست آزاد داد تا مردان کوهدامن را قتل عام کرده و زنان و اموالشان را غارت کنند. به اثر این دعوت هزاران تن از قبایل جاجی، احمدزی، منگل و غیره به سوی کوهدامن سرازیر شد.» (98)
فرهنگ در آغاز ناآگاهانه طرفدار پشتونستان برای افغانستان میباشد. اما به پشتونستان سفر میکند و وضعیت را از نزدیک چنین بیان میدارد: «محمدشاه کاکاخیل اشاره کرد که شما افغانان میخواهید با عبدالغفارخان همکاری کنید، اما من فکر میکنم که از این همکاری نتیجه نخواهید گرفت، زیرا عبدالغفار خان به علت علاقهمندی مفرطی که به پول دارد اعتماد اکثریت مردم را از دست داده است. و دوباره یک قدرت سیاسی نخواهد شد. من این نظریه را که عبدالغفارخان و فامیل او را بسیار بهتر از ما میشناخت، زیرا چند سال با او همکاری داشت، قبول نکردم و به راه غلط راجع به حمایت از جدایی پشتونستان ادامه دادم تا این که پس از مرور سالیان دراز به اشتباه خود پی بردم. به رأیالعین مشاهده کردم که نه مردم سرحد به جدایی خود از پاکستان راضی بودند و نه عبدالغفار خان و همکاران او به صفات فداکاری و اخلاص در عقیده که من فکر میکردم متصف.» (204)
و کلام آخر اینکه صدیق فرهنگ به مهتمم کتاب خاطراتاش مبارزۀ مجاهدین را «با جان فشانییی بیمثل در تاریخ بشریت) توصیف کرده است.
1- عزیز یکی از دوستان فرهنگ، غبار و… بوده است.





