سلاموطندار به عنوان یک رسانۀ آزاد، تریبونی برای همۀ دیدگاههای انتقادیست. متن زیر دیدگاه نویسنده است و الزاماً نظر سلاموطندار شمرده نمیشود.

چهقدر خواننده شدن در افغانستان ساده است؛ کافی است با چند آلۀ موسیقی که هیچ تناسبی با هم ندارند و یک دسته از دختران دلربا و عشوهگر، بزنی به دل کوه و صحرا و هر چه به دهانت آمد بخوانی.
کیست که در هنگام ضبط نماهنگ، نیمنگاهی به جنبش باسن رقاصهها نیاندازد؟ چه کسی اهمیت میدهد که مثلاً این آوازخوان تازه به دوران رسیده چه میخواند؛ از چه مینالد و چرا این قدر ظاهرش عجیب و غریب است؟ همه، چه عوامل پشت صحنه، چه آوازخوان و چه مخاطبِ از همهجا بیخبر، به دختران عشوهگر اقتدا کرده و محو حرکات موزونشان میشوند.
مردان آوازخوان صرفاً یک پیچیدهگی را میشناسند و فقط از همان میخوانند: پیچیدهگی پیچش اندام رقاص صحنه. در واقع نخست این زن رقصنده است که به نماهنگ جلوه میدهد و آن را «باشکوه» میسازد. مردان آوازخوان این واقعیت را خوب درک کرده اند؛ این همه سفر به خارج از کشور به ویژه به کشورهای آسیای میانه ـ که دستمزد رقاصانش از کرایۀ تاکسی در کابل نیز ارزانتر است ـ چه معنایی دارد؟

اما حکایت زنان آوازخوان چیز دیگری است. در افغانستان خوانندههای زن به نسبت مردان اساساً شانس بیشتری در کسبِ شهرت و محبوبیت دارند. کافی است زنی تصمیم بگیرد که بخواند؛ پس از پخش یک یا دو نماهنگ، شهرتش عالمگیر میشود.
دوربین مدام میچرخد و برجستهگیهای تن را برجسته میکند. خواننده نه با صدایش که با ادا و اطوارش اغواگری و دلربایی میکند. مخاطب که از شدت ولع جنسی به فغان آمده و از آمیزش با حیوان نیز دریغ نمیکند، شیفتۀ خوانندۀ رقصنده میشود و خود را به تمامی در این «هنر فاخر» میبازد.
آوازخوان که با حمایت مالی و تبلیغی گروهها و دستگاههای خاص وارد میدان شده، اندک اندک بر طبل دفاع از حقوق زن و حقوق بشر نیز میکوبد. در محافل و نشستهای نهادهای مدنی شرکت میکند. در رسانهها از امیال و آرزوهایش و رنگ مورد علاقهاش اختلاط میکند و در آخر نیز با ارایۀ چند آهنگ ملی میهنی، نشان میدهد که گرچه عمری از کشور دور بوده و ظاهرش نیز نسبتی با اجتماع دوروبرش ندارد، اما در هر صورت عاشق این خاک و مردمش میباشد.

نقد زنان آوازخوان چندان هم ساده نیست. به محض حرف زدن دربارۀ پروندۀ هنری این بانوان، گروه گروه از حامیان سرسخت، فعالان حقوق زن و غربگرایان شرقستیز به جان منتقد میافتند و او را به واپسگرایی، کهنهفکری و زنستیزی متهم میکنند.
در جامعهیی که لتوکوب و مثله کردن و سنگسار زنان امری عادی است و روزانه در هر گوشه و کنار کشور اتفاق میافتد، کار این زنان آوازخوان دقیقاً نتیجۀ معکوس داشته است. تصاویر سکسی و اغواگرایانۀ این «هنرمندان»، تندروی و افراط گرایی را بیش از پیش سختجانتر کرده و مردان چشمتنگ را به کشتن و بستنِ زنان ترغیب کرده است. این گروههای تندرو رفتار هنرمندان زن را مصداقی از وضعیت اسفبار جهان اسلام میدانند و با این گفتهها زنان را زیر فشار مضاعف درد و رنج قرار میدهند.
این چرخۀ باطل همین طور ادامه مییابد. نه در فهم و سواد و اندیشۀ هنرمند تغییری رونما میشود و نه هم مخاطب این توانایی فکری را مییابد که به فرآوردۀ واقعاً هنری و ارزشمند خو کند. در کشوری که زن و حضور اجتماعی فرهنگیاش صرفاً در جلفبازیهای بسیار سطحی و بیارزش موسیقی عامهپسند خلاصه میشود، جریان آزادیخواه و مستقل زنان به شدت منفعل و آسیبپذیر خواهد بود. گاهی به همان اندازۀ سنتها و قوانین ناعادلانه و زنستیزانه، رفتار تحریککننده و ضداجتماعی زنان آوازخوان نیز میتواند خطرناک و بنیادبرافگن باشد.

از هر جهتی که به قضیه نگاه کنیم، زنان آوازخوان ما ـ به ویژه تازه به دوران رسیدهها ـ در ترانهها و آهنگهایی چون «انارم انارم تحفۀ بهارم» و «منم دختر افغان بخوانم از دل و جان» خلاصه میشوند. چیزی که در این میان کاملاً ناپیداست، فهمِ موسیقایی و شعور هنرمندانه است. هنرمند یعنی کسی که در راستای آفرینشگری گام برمیدارد و افقهای تازهیی را بر روی جهان ما باز میکند. چنین تعریفی از هنرمند برای شماری از آوازخوانان زن یا مرد ما، بیشتر شبیه یک طنز است. ذوق هنری هنرمندان ما از سطح کسب درآمد و شهرت و خودنمایی فراتر نمیرود.
در پاسخ کسی که ادعا میکند موسیقی عامهپسند و آوازخوان طناز در همهجای جهان وجود دارد و تنها منحصر به افغانستان نیست، باید گفت که در بیشتر کشورها در کنارِ آوازخوانان عامهپسند، زنان بزرگ و بلندآوازهیی نیز حضور دارند که میآفرینند و میدان را به بیهودهسرایان نمیسپارند.
موسیقی زنان در افغانستان، در بازخوردِ اجتماعی اش چندان مقبول نیافتاده است. زنان آوازخوان ما تصویری از آزادی زنان به نمایش گذاشته اند که به شدت تحریک کننده و آشوب برانگیز است. این تصویر هر روز آتش خشم تندروان و بنیادگرایان را شعلهورتر میکند. موسیقی زنان به جای سخن گفتن از درد و رنج و خواست زن، از عشقهای زیرِ سن و دغدغه نگار و باغ و بوستان میخواند؛ انگار که نمیبینید.





