
در این نوشته به تعریفی جامعهشناختی از کاپیتالیسم یا سرمایهداری خواهیم پرداخت. این یعنی نخواهیم توانست به تاریخچه و بستر ظهور آن به درستی بپردازیم. در عوض هدف ما ترسیم یک مدل مفهومی سادهسازیشده از این نظام است که با آن به تبیین مهمترین خواصاش خواهیم پرداخت؛ طبیعتاً به بعضی از مراحل تاریخی آن خواهیم پرداخت ولی بیان آنها نیز به دلیل محدودیت فضا دستخوش سادهسازیهای قابل توجهی خواهد بود. لازم به ذکر است که هدف این درآمد جامعهشناسانه، بحث ارزشی روی بهترین سیستم اقتصادی نیست؛ بلکه توصیف و تحلیل بیطرفانۀ یک پدیدۀ تاریخی است.
سرمایهداری به نظامی اطلاق میشود بر پایۀ تولید کلی تمام کالاها به قصد فروش در بازار، که اینجا نیروی کار هم یک کالا محسوب میشود. سرمایهداری یک سیستم اقتصادی تولید، توزیع و مصرف است که برپایۀ بازار و دادوستد بنا شده. در این سیستم مالکیت خصوصی بر عوامل و وسایل تولید از مشروعیت قانونی برخوردار است. منطق اقتصادی بازار چنین حکم میکند که سود و فایده به خاطر خودشان جسته میشوند، نه به خاطر هدف دیگری؛ هدفی اخلاقی یا غیره. هدف اصلی یک شخص حقوقی در این نظام کسب فایده است. سرمایه عموماً به دو صورت سود یا دستمزد حاصل میشود.
سرمایهداری طبیعتاً پدیده است تاریخی و طی قرنها دستخوش تغییرات درونی زیادی شده. از منظری جامعهشناختی وجود این نظام وابسته به یک سری شرایط اجتماعی است:
- درجهیی کافی از تقسیم وظایف و پیشرفت اقتصادی. منظور ما از تقسیم وظایف رشد و انشعاب تخصصها و حرفهها در یک نظام اقتصادی است.
- محافظت قانونی از مالکیت خصوصی ابزار تولید و مشروعیت آن.
- محیطی ثابت و قابل پیشبینی مثلاً آن گونه که با حاکمیت یک سیستم قانونی میتواند باشد.
- به این عوامل کسانی چون وبر وجود یک «روحیۀ کاپیتالیستی» را هم اضافه میکنند. بدون این که به محتویات نظریۀ وبر بپردازیم، این نوع تئوریها را تئوریهای فرهنگی ـ تاریخی مینامیم؛ یعنی توضیحاتی که بر عوامل مادی و ساختاری متمرکز نیستند.

طبیعی است که تغییرات کلانی که ما به آنها «رشد کاپیتالیسم» میگوییم، عکسالعملهایی هم تولید کرده. این عکسالعملها گاهی در کنار جنبههای تحلیلی جنبههای ارزشی نیز داشتهاند؛ مانند نظریات مارکس. در بعضی موارد دیگر اندیشمندانی صرفاً به تبیین و تحلیل غیرارزشی این پدیده پرداختهاند که مثالش جامعهشناس فرانسوی دورکهایم است. از هر کدام از این دو نویسنده بخشهایی را که میتوانند در تبیین بحث فعلی ما مفید باشند، مختصراً توضیح خواهیم داد.
نزد مارکس، کاپیتالیسم یک نظام تولید است و نظام تولید اقتصادی هر جامعه در تعیین بافت سیاسی ـ اجتماعی آن نقشی اساسی دارد. در نتیجه از یک سو تغییر پایدار اجتماعی اساساً باید محصول تغییر در نظام تولید اقتصادی باشد و از سوی دیگر نابرابری و جدال به عنوان پدیدههای مرکزی و اساسی تمام جوامع انسانی شناخته میشوند. در سرمایهداری این جدال بین منافع طبقاتی طبقات سرمایهدار و کارگر وجود دارد. در هر نظام تولید، تولید کالاها به دو عامل وابسته است: ابزار تولید (ماشینآلات، ساختمانها و منابع طبیعی چون زمین و آب) و نیروی کار. روابط و مناسبات تولید در جامعۀ کاپیتالیست به نوعی است که ابزار تولید در مالکیت خصوصی یک اقلیت قرار میگیرد که با استثمار از اکثریت کارگر روزمزد بهره میبرد. در نتیجه، تصویری که میبینیم، تصویری است از استثمار، جدال طبقاتی و تضاد منافع طبقاتی در جوامع سرمایهدار.
امیل دورکهایم در تأملی بر جوامع سرمایهسالار، رشد سرمایهداری را به عنوان یک گذار در ساختارهای اجتماعی از همبستگی مکانیکی به همبستگی ارگانیکی تبیین میکند. در مورد همبستگی مکانیک سطح انفراد، تفکیک و تکثر میان اعضای یک جامعه پایین است. این یعنی شباهت کلی اعضا به یکدیگر و حضور یک آگاهی جمعی قوی در هیأت نورمها و ارزشهای اجتماعی فراگیر و همگانی. افراد خود را اولاً به عنوان عضوی از یک جمع میبینند تا افرادی مستقل. خلاصه، این نوعی همبستگی است که بر اساس تعلق و اشتراک در آگاهی جمعی و باورهای اساسی بنا میشود. از سوی دیگر همبستگی ارگانیک در جوامع متکثر امروزی دیده میشود. افراد در رشته، شغل و شخصیت خویش از یکدیگر فرق دارند. بنیاد این همبستگی متمّم بودن وظایف است؛ یعنی ارتباط منسجم بینشان بدون اینکه همه شبیه هم باشند و برای منفعت همگانی از محصول گوناگونی شغلها و گرایشها. برای دورکهایم ظهور سرمایهداری قوهیی بود که در گذار جوامع از همبستگی مکانیک به ارگانیک نقشی اساسی داشت.
در نتیجه سرمایهداری را به عنوان نظامی از تولید، توزیع و مصرف کالاها تعریف کردیم که در آن هدف اشخاص حقوقی، کسب سود است و مالکیت خصوصی ابزار تولید مشروعیت قانونی دارد. دیدیم که برای مارکس این مشروعیت انحصار ابزار تولید و سرمایه در دست عدهیی اندک پرسشبرانگیز بود و در تحلیلش به تضاد منافع طبقاتی کارگران روزمزد و سرمایهداران اشاره داشت. در پایان نیز نظری به تئوری گذار اجتماعی از همبستگی مکانیک به همبستگی ارگانیک انداختیم که اولیاش بر پایۀ شباهت بود و تکثر در عقاید و وظایف را برنمیتابید و دومیاش بر اساس متممیت وظایف و تکثر عقاید و تمایلات بنا شده بود.
پل ارتباط با خوانندگان [email protected]





