روز جهانی کتاب و روایتی از بحران کتاب‌خوانی در افغانستان

بیست سوم اپریل برابر با 3 ثور/اردیبهشت در گاه‌شمار جهانی، از سوی یونسکو به نام روز «کتاب» نام‌گذاری شده است. در چنین روزی، کتاب‌فروش‌های شهر مادرید اسپانیا در کنار کتاب، شاخۀ گلی نیز به مشتریان‌شان می‌دادند. از همین‌رو مادرید را شهر گل و کتاب می‌نامند.

اما در افغانستان که فرهنگ مطالعه به شدت ضعیف است و شهروندان کشور چندان رغبتی به خریدن و خواندن کتاب ندارند، از این روز نیز به نحو احسن تجلیل نمی‌شود.

 پرواضح است که مطالعه راهی به سوی دانستن و گشایش افق‌های دانایی است؛ گونه‌یی از زایش است. ما با مطالعه هر کدام و فهم درست آن، در واقع دوباره از نو متولد می‌شویم و جهان را به گونه‌یی دیگر می‌بینیم و می‌شناسیم.

وضعیت آشفته کتاب و کتاب‌خوانی را به راحتی می‌توان با سرک‌کشی به کتاب‌فروشی‌های شهر دریافت. در روز 3 ثور/اردیبهشت به یکی از کتاب‌فروشی‌های شهر رفتم. با چند کتاب‌فروش دربارۀ چندوچون کتاب، کتاب‌خوانی و کتابت گپ زدم. یکی از کتاب‌فروشان با لبخندی که بر لب داشت گفت، کسانی که کتاب‌خوان هستند توان خرید کتاب را ندارند و اشخاصی که پول دارند کتاب نمی‌خوانند. به آن‌ها گفتم که امروز روز جهانی کتاب است. اکثرشان از این روز چیزی نمی‌دانستند.

هنگامی که نگاهی به کتاب‌های موجود در کتاب‌فروشی‌ها انداختم، چشم‌های به کتاب‌هایی افتاد که روی‌شان را خاک گرفته بود. بیش‌تر نام‌های کتاب‌ها به سختی از دور خوانده می‌شد. حدیقه‌الحقیقۀ سنایی به طور کامل گردوخاک خورده بود. زمانی که چشم‌هایم به کتاب مسخ کافکا افتاد، یک لحظه تصور کردم که کافکا خود در پل باغ عمومی کابل مسخ شده است. 

چرا باید کتاب خواند؟

جان دیوی و برتراند راسل دو فیلسوف مطرح غرب، در مورد مطالعۀ کتاب و دانش‌اندوزی شهروندان دیدگاه‌های جالبی دارند. برتراند راسل می‌گوید که دولت باید آن‌قدر شهروندانش را به مطالعه تشویق کند که شهروندان با خواندن کتاب، به حقیقت پی‌ببرند. جان دیویی بر خلاف راسل بر این باور است که دولت باید سطح مطالعه و دانش‌اندوزی شهروندانش را تا جایی بالا ببرد که شهروندان به حقیقت شک کنند. شاید حکم دیوی در کشوری مانند افغانستان بیش‌تر کارساز باشد.

در افغانستان خیلی از انسان‌ها به خاطر حقیقت، که به شکلی وارونه به خوردشان داده شده، تبدیل به انسان‌هایی مسخ شده گشته اند و از همه چیز دور نگه داشته شده اند. اگر ما جامعه‌یی می‌بودیم که به حقیقت شک می‌کردیم، هرگز به گفتۀ یک تعویذنویس، فروخنده را به آتش نمی‌کشیدیم.

همیشه در افغانستان چه از سوی دولت و چه هم از سوی نهادهای مقتدر غیر دولتی مانند مساجد و یا هر کجای دیگر، حقیقت مورد تأویل قرار گرفته و کج شده است.

حال اگر دولت می‌خواهد که در افغانستان تغییری ایجاد شود، باید در راستای دانش‌اندوزی شهروندان بکوشد.

در طول سیزده سال ریاست حامد کرزی، کتاب‌های زیادی در عرصه‌های گوناگون به چاپ رسیده اند؛ ولی دولت هیچ سیاست فرهنگی مؤثری در زمینۀ بسط و گسترش فرهنگ مطالعه نداشته است. از جانبی هم به ناشران کتاب توجهی نشده است؛ این در حالی است که در این سال‌ها بسیاری از کتاب‌هایی که در کشورهای همسایۀ ما اجازه چاپ نداشته در کابل به چاپ رسیده اند. دو شاه‌کار فناناپذیر ادبیات جهان ـ  بوف‌ کور و لولیتا ـ در همین آشفته‌بازار فرهنگی کشور توسط انتشارات تاک و زریاب چاپ و نشر شدند.

سالانه پنجاه عنوان کتاب، با روی‌کردهای متفاوت چاپ و منتشر می‌شوند. در حالی که بر اساس آمارها سالانه هر شهروند افغانستانی به طور میانگین کم‌تر از یک دقیقه مطالعه می‌کند.

بسیاری بر این باورند که افغانستان با کشورهای اروپایی قابل مقایسه نیست؛ در کشوری که هنوز سطح سواد در آن تا به این حد پایین است و فقر نیز بیداد می‌کند، چنین سخنانی موضوعیت ندارد و به شدت فانتزی به نظر می‌رسد. اما با چنین طرز دیدی ـ حتا اگر درست باشد ـ راه به جایی نخواهیم برد. دولت در قبال گسترش حوزۀ زیست فرهنگی مردم مسؤول است. راه‌های بسیاری نیز پیش روی دولت قرار دارد؛ از نصب بیلبوردهایی با تم‌های فرهنگی در عوض پیام‌های تجاری گرفته تا حمایت مالی و معنوی از ناشران، کتاب‌فروشان و کتابخانه‌داران.

شاید از سه خصیصه عاریتی‌یی که هایدگر فیلسوف آلمانی بیان کرده، هر سه اش را ما افغانستانی‌ها در خود ذخیره کرده باشیم. این سه خصیصه پیوند ژرفی با عدم مطالعه و پروراندن ذهن پرسش‌گر دارد. این خصایص عبارت اند از:

  • مبتلا شدن به یاوه‌گویی و وراجی
  • سرک کشیدن و فضولی کردن
  • سردرگمی و گیجی

در نبود کتاب، کتابت و کتاب‌خوانی به این سه خصیصه فلج‌کننده دچار خواهیم شد. در افغانستان یک فرد کتاب‌خوان، با خواندن یک کتاب، آن را به صورت قصه‌وار برای چندین مخاطب ناآشنا که شاید فقط کتاب‌ها را در پشت قفسه‌های کتاب‌فروشی دیده باشند، تشریح می‌کند. معمولاً آخرین و مهم‌ترین اطلاعاتش، چه بسا کل جهان‌بینی‌اش معطوف به همان کتاب آخری باشد که مطالعه کرده است.

این نخواندن از ما انسان‌هایی سبک مغز می‌سازد. به جای آن که خودمان اراده‌ و عزمی برای دانستن داشته باشیم و در این راه گام برداریم، سعی می‌کنیم تا گوش‌مان را به شنیدن عادت دهیم. این دانش شفاهی از ما موجودات تنبلی ساخته است. برای این که به دیگران بفهمانیم که می‌فهمیم، تمام هم‌و‌غم‌مان پی‌جویی رگه‌هایی از دانش سنگین و دانشگاهی در جهان مجازی است. به همین دلیل اکثر ما افغانستانی‌ها صرفاً دانشی «ویکی‌پیدیایی» داریم و تازه به آن خرسندیم و به وسیلۀ آن فخرفروشی می‌کنیم.

اما در آخر امر، خلاصۀ تمامی این کش‌وقوس‌ها چه می‌تواند باشد جز گرفتار شدن در حلقه‌یی از سردرگمی و گیجی. نمی‌دانیم چی را از کجا شروع کنیم؛ چی بخوانیم، از کی بخوانیم و چه طور بخوانیم. در پایان به شدت از نفس مطالعه‌کردن مأیوس و دل‌سرد می‌شویم و خود را در دنیایی از بازی و سرگرمی، فیلم‌ها و سریال‌های عامه‌پسند و اهدافی سرگردان رها می‌کنیم.

این جهان از هرجا و از هر رنگ ماست. ما نمی‌خواهیم خط داشته باشیم. به هیچ اصلی پایبند نیستیم و از هیچ داشتۀ خویش روگردان نخواهیم شد. به همین دلیل هیچ‌گاه سراغ کتاب و کتاب‌خوانی نخواهیم رفت. 

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام