هر قوم و قبیله در افغانستان برای خود پیشوا و رهبر دارد. از یکسو ساختار اجتماعی، قبیلهیی، پیشواپرور و رهبرپرور است و از سوی دیگر مشارکت قومی در سیاست و قدرت، بازار پیشواگرایی و رهبرگرایی را بیش از اندازه گرموگیرا کرده است. اکنون پیشوا و رهبر به یک عنصر مهم در کسب جایگاههای قدرت سیاسی تبدیل شده است.
هر قوم اسطورۀ رهبری ـ بابا، نیکه، قهرمان، بابه و… ـ خودش را دارد. اگر به ساختار قومی در کابل نگاه کنیم، کابل از نظر هویت جغرافیایی، بین این اسطورههای قومی تقسیم شده است. از نظر کثرتگرایی این تعدد شاید بد نباشد؛ در صورتی که منطق کثرت را بپذیریم و روحیه همدیگرپذیری داشته باشیم. اما اگر این تقسیمبندی بر اساس ناگزیریهای انسانی و تحملناپذیری همدیگر شکل گرفته باشد، پیامد خوبی نخواهد داشت.
ما بنا به عدم تحمل همدیگر، جغرافیا را بین خودمان تقسیم کرده ایم و هر قوم در قلمرو قومیاش به سر میبرد و از قلمرو قومی به عنوان مرزهای دفاعی استفاده میکند. فکر میکنم تقسیم جغرافیای کابل برای عدم شناخت و به سبب عدم تحمل قومی، چنین شکلی را به خود گرفته است؛ این تقسیمبندی جغرافیایی، از نظر ارزشهای مدنی و شهروندی چندان مناسب نیست.
هر قوم در تجلیل از رهبرش، نمیخواهد از قوم دیگر پس بماند. اگر یک قوم از ده رهبر تجلیل میکند، قوم دیگر از پانزده رهبر تجلیل میکند. اگر یک قوم شهر را سیاهپوش میکند، قوم دیگر هم سیاهپوش میکند و گلوله نیز شلیک میکند. اگر یک قوم ده هزار نفر را حاضر به صحنه میآورد، قوم دیگر پانزده هزار نفر را حاضر میکند. اگر یک سیاستمدار قومی، از یک رهبر تجلیل میکند، سیاستمدار دیگر از همان قوم و از همان رهبر، روز دیگر تجلیل خواهد کرد.
این رهبرها افغانستان شمول نیستند؛ با آنکه هر قوم در پی آن است که رهبرشان را رهبر افغانستان نشان دهد، اما واقعیت این است که نگاه قومی در هیچ صورتی نمیپذیرد که رهبر هزاره، رهبر پشتون هم باشد یا رهبر پشتون، رهبر تاجیک و هزاره نیز باشد. رهبرسازی و رهبربازی و تجلیل از مقام رهبری به یک مُد قومگرایی و همچنین به رخ کشیدنهای افتخارات قومی نسبت به یکدیگر تبدیل شده است.
در بین اقوام، تیکهداران خاصی وجود دارند که هویت رهبر فقط در جیب آنها است و رهبر باید از آدرس آنها تجلیل شود و افتخارات رهبر هم به آنها تعلق گیرد و مردم دستشان را ببوسند و آنها هم احساس قهرمان بودن کنند.
حکومت، نسبت به تجلیل از شخصیتهای کشور، برخوردی منصفانه ندارد. برای برخی از این رهبران، مراسم گرفته میشود؛ اما برای برخی دیگر حکومت هیچ برنامهیی روی دست نمیگیرد. این در حالی است که هم رهبرانی که حکومت برایشان مراسم میگیرد و هم رهبرانی که دولت در قبالشان بیتفاوت است، از نظر اعتبار و… در دو کفۀ ترازو قرار میگیرند و نسبت به هم چندان امتیازی ندارند.
ما افغانستانیها با وضعیتهای بد انسانی روبهروییم. یعنی بسیاری چیزها را باید تحمل کنیم، چون از جنگهای داخلی و قومی بیرون آمده ایم و در ضمن با انواع تعصبها مواجه هستیم. برای مثال واقعاً چرا سیویک مسافر از یک قوم و یک مذهب گروگان گرفته میشود. این هشداری جدیست. تعصب در چنین شرایطی است که چهرۀ خود را به ما نشان میدهد. بنابراین در چنین وضعیت ناگزیرانهیی، باید با بردباری و جدیت از تعصب جلوگیری کنیم؛ در غیر آن به وضعیت دشوار و خطرناکی پرتاب خواهیم شد.
دوران جنگ و ارزشهای مرتبط با آن، با دوران صلح و ارزشهای دوران صلح فرق میکند. ما هماکنون در شرایط نسبی صلح و مصالحه قومی به سر میبریم. اما این وضعیت زادۀ ارزشهای دوران جنگ و شرایط جنگیست. در شرایط جنگی در درون هر قوم شخصیتها و چهرههایی تبارز کرده که این چهرهها جنگهای داخلی و جنگ علیه طالبان را مدیریت و رهبری کردند و در بین قومشان هویت و اعتبار رهبری کسب کرده اند. اینکه چهگونه میتوانیم این هویتها و اعتبارها را فراموش کنیم و به هویتهای معاصر و مدنی رجوع کنیم، زمان مشخص خواهد کرد.
ما باید برای آینده مدیریت و برنامهریزی ویژهیی داشته باشیم تا بتوانیم جلوی توسعۀ کیش شخصیتپرستی را در میان اقوام و جامعه کاهش دهیم. این کار با ورود جامعه به ارزشهای مدرن و معاصر صورت خواهد گرفت. زمانی که سطح علم و دانش در میان مردم افزایش یابد و نهادهای فرهنگی و مدنی بیشتر شوند، آنگاه دیگر این تکهداران قومی نمیتوانند از مردم سربازگیری کنند. اما در صورتی که خودکفایی اقتصادی و فکری وجود نداشته باشد، این سربازگیریها برای رهبرسازی و رهبرپرستی و ایستادن در گرما و سرما برای تجلیل از رهبر و شنیدن داستان بیخود چند تکهدار قومی، همچنان وجود خواهد داشت.
هنگامی که یک آدم معمولی و غریب میمیرد، خویشاوندان و اقاربش در گورستانهای کابل در جستوجوی دو متر زمین سرگردانند. این در حالی است که قبر رهبران ما به چند جریب زمین میرسد و پیروان هر رهبر میخواهند که قبر رهبرشان به شدت مجلل و باشکوه باشد. غریبان ما کفن و جای دفن نمییابند و رهبران ما در کوهها جای نمیگیرند.
گرامیداشت از یک رهبر، آنهم رهبرهایی که سالهاست که فوت کرده اند، برای ما تبدیل به یک فرهنگ شده است. هر قوم اعتبار و ارزش قومیاش را در گرو تجلیل از رهبرش میدانند؛ انگار ما غیر از تجلیل دیگر هیچ ارزشی را جستوجو نمیکنیم تا از طریق آن بتوانیم راه زندگی را برای خود و انسانهای بعد از خود ما هموارتر کنیم. من فکر میکنم راه مردهگان و زندهگان جداست. همین که یک انسان میمیرد، مسیرش از خط زندهگی جدا میشود؛ لازم نیست همیشه در پی آن باشیم تا اراده او را به جهان زندهگان بازگردانیم. زیرا زندهگان اراده، احساس و نیاز خودشان را دارند.
گاهی که این همه تجلیل و گرامیداشت را می بینیم، تصور میکنیم همه در برابر رفتهگان مقصر و مسؤولیم و انگار به رفتگان خویش خیانت کرده ایم. میخواهیم با تجلیل و گرامیداشت از او، این عذاب وجدان و تقصیر روحیمان را کتمان کنیم و از رهبران رفتۀ خود معذرت و پوزش بخواهیم!.





