
در این نوشته ادعای ما علیه دیدگاهی خواهد بود که بر این باور است که ملتها از دولتهای مدرن قدیمیترند. منظور ما از دولت مدرن یا دولت وستفالیایی، دستگاهی است که قوۀ قهریۀ مشروع را به انحصار میگیرد و در بدل ارائۀ بعضی خدمات (آموزش، امنیت، سیاست خارجه) به شهروندانش، وظایف و محدودیتهایی وضع میکند. این نوع از دولتها ابتدا در نیمۀ قرن 17 در اروپای غربی ظهور کردند، و خصوصیتشان ایجاد دستگاههای اداری و نظامی بزرگ و منظمی است که حاکمیتشان را بر یک ساحۀ ارضی تعیین شده تضمین میکنند. در مقایسه با حاکیت مستقیم دولت مدرن، یک امپراتوری از طریق گروههای حاکم محلی حکومت میکند و جدا از مالیات و سربازگیری، طبقات حاکم محلی در امور داخلی و محلی خودمختارند. افغانستان از 1747 تا زمان عبدالرحمانخان یک امپراتوری پیشامدرن بود، و تنها از زمان وی دولت مرکزی، صاحب اقتداری متمرکزتر و حاکمیت مستقیمتری بر تمامی کشور شد.
دیدگاه ذهنی و عمومی جوامع مختلف این است که ملت آنها هزاران سال قدمت دارد، و همیشه به عنوان یک ملت وجود داشته، حتی اگر بخشهای مختلف آن زیر حکومت واحدهای سیاسی مختلف بوده. از همین روست که افغانها تصور میکنند که ملت «افغان» یا «افغانستانی» قدمتی چند هزار ساله دارد، و پیش از امپراتوری ابدالی و اصلاحات عبدالرحمانخانی هم به عنوان یک واحد اجتماعی وجود داشته.
در واقع تقریباً در هر نقطهیی از زمان الی اوایل قرن 20، اگر از یک روستایی ساکن این حوزه پرسیده میشد که کیست و هویتش چیست، به سادگی میشد دید که وی هیچ تصویر درستی ـ آنگونه که ما داریم ـ از «افغانیت» خود ندارد. هویت بیشتر بر اساس تعلقات قبیلهیی، منطقهیی، و مذهبی بیان میشد. پس تکلیف هویت ملی چیست؟ مدعای ما این است که هویت ملی یک پدیدۀ مدرن ـ قرن 17 بدین طرف ـ بوده که وجودش به وجود دولت مدرن ارضی وابستگی دارد و ماهیت اساسیاش این است که یک سازۀ اجتماعی و سیاسی است که تشکیلاش محصول شرایط و نیازهای خاص تاریخی و اجتماعی دولتهای مدرن میباشد.
طبق تعریف بندیکت اندرسن ملتها عبارتند از جماعتهای سیاسی متصور یا متخیل افقی. ملت یک جماعت متصور است یعنی در تصورات اعضای خود وجود دارد. این بدین دلیل است که حتی اعضای کوچکترین ملتها نیز اکثریت هموطنان خود را نخواهند دید و نخواهند شناخت؛ اما در ذهنشان ایدۀ یک نقطۀ اشتراک ملی وجود دارد. افقی یعنی این که همه همشانه و برابر هم تلقی میشوند، حداقل در ادعا. به عقیدۀ اندرسن ملت یک پدیدۀ طبیعی و پیشاتاریخی نیست، بلکه یک سازۀ اجتماعی است؛ یعنی واحدهای فرهنگی – سیاسییی که محصول شرایط مدرنی چون سواد عمومی و حضور یک دولت قوی و متمرکز مدرناند.
در اینجا خوب است یک مثال مقایسهیی در تاریخ را ببینیم. ساکنین فرانسۀ سالهای 1870 به بیش از 50 زبان و لهجۀ گوناگون محلی صحبت میکردند، و به هیچوجه خود را به عنوان یک ملت نمیدیدند. هویتهای محلی به قدری بر همدیگر میچربیدند که ساکنین یک منطقه نمیتوانستند زبان مناطق دیگر را بفهمند. آنچه ملت امروزی فرانسویزبان را ساخت، خود دستگاه دولتی بود. این اتفاق به کمک دو فرایند سرعت یافت: اولی آموزش و پرورش دولتی، و دومی سربازی اجباری بود.

یکدستسازی زبان به کمک آموزش زبان رسمی چیز بسیار مهمی است. با ظهور دولتهای مدرن، و مخصوصاً با تحکیمشان در قرن 19، برای بار نخست امکان ارائۀ خدمات آموزشی دولتی برای همگان به میان آمد. نتیجۀ چندین نسل آموزش یافته توسط برنامۀ واحد معارف که در یک زبان واحد تدوین شده بود، باعث شد که ابتدا بسیاری از دانشآموزان دوزبانه شوند، یعنی صاحب زبان محلی و زبان رسمی فرانسوی در عین زمان. به تدریج، اهمیت زبان رسمی به قدری شد که زبانهای محلی تقریباً به کلی اهمیت تاریخی خود را از دست دادند.
از سوی دیگر، سربازی اجباری نیز باعث شد که ساکنین مناطق مختلف زیر چتر یک نهاد بزرگ ـ اردو ـ که در خدمت منافع دستگاه دولتی بود، جمع شوند و این مسأله سبب ایجاد همبستگی بر اساس ملیت و تعلق به یک فرهنگ سیاسی – نظامی واحد گشت. مواضع و منافع دولت از این طریق بین نفوس پخش شد، و حس اتحاد و همبستگی ملی نیز از همین طریق انتقال یافت.
بدین ترتیب، اغلب آنچه اتفاق افتاد این است که حس یک هویت مشترک به کمک آموزش زبانهای رسمی و در اثر زندگی و ایجاد منافع مشترک زیر چتر یک واحد اداری (کشور) در میان جمعیتهای کشورهای گوناگون برساخته شد. تکنالوژیهای رسانهیی، مخصوصاً تکنالوژی چاپ در ایجاد این جماعتها نقش مهمی دارند. همچنان تهدید خارجی ـ استعمار، جنگ، و غیره ـ ممکن است در متحد ساختن گروههای مختلف زیر چتر یک جبهۀ واحد «ملی» نقش بسزایی داشته باشد. مثلاً در هند از یکسو مقاومت در برابر انگلیسها، و از سوی دیگر اتحاد اداری مناطق گوناگون زیر چتر حکومت کمپنی هند شرقی و سپس استعمار دولتی انگلیسی، فرایند دولت ـ ملتسازی را تسهیل بخشید.
طبیعی است که برای توضیح مدعای خود در این نوشته به سادهسازیهای قابل توجهی دست زدهایم؛ اما این برای ارائۀ یک روایت ابتدایی از مدعایمان ضروری بود. مدعای ما این بوده که ملتها ابدی و طبیعی نیستند و محصول و برساختۀ شرایط تاریخی و سیاسی خاص زمان و سیاق خودند. عموماً در تاریخ چنین اتفاق افتاده که اول یک دولت و واحد سیاسی ظهور کرده و در قدم بعدی حس همبستگی ملی بین اعضای آن ایجاد شده، آن هم به تدریج و در نتیجۀ فعالیتهای بزرگ دستگاههای دولتی مانند ارائۀ خدمات آموزشی عمومی یا ادارۀ یک ارتش بزرگ نظامی.
پل ارتباط با خواندگان: [email protected]
همچنان بنگرید به:
http://swn.af/Article.aspx?a=43595
Anderson, Benedict. Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism. London: Verso, 1991. Print.





