.jpg)
این آخرین ندای هابیل یاسینی بود. پیش از آن که بتواند خود را از معرکۀ انفجار و تیراندازی و خون و خونریزی بیرون کشد. اما فراموش نکنید که این فریاد از خط مقدم جنگ برکشیده نشده، هابیل نیز برای جنگ با هیچ خونریز و دهشتافگنی سلاح بر شانه نزده بود.
هابیل مسلح بود اما نه به تفنگ و نشان گرفته بر جان یک انسان؛ او به آنچه در دورۀ لیسانس و ماستری آموخته بود مسلح شده و جهل را نشانه گرفته بود. لیسانساش را از دانشکدۀ مهندسی هرات گرفته بود و مدتی نمیگذشت که امتیاز ادامهتحصیل در مقطع ماستری را گرفته بود. همانند صدها جوان دیگر، در جستوجوی کار به کابل آمده بود.
.jpg)
اما چه میدانست که در این شهر بیصاحب چه در انتظارش است؟ از کجا باید میفهمید که سر کردن با شکم گرسنه بهتر از مرگ پوچ و بیمعناست. مرگی که در آن ندانی برای چه میمیری؟ برای کدام ارزش و به چه جرمی؟
اکنون که او در میان ما نیست، جای او را چه کسی اشغال می کند؟ او قرار بود در وزارت فواید عامه به عنوان مهندس پروژهها مشغول به کار شود. آنهایی که دستور حمله به این وزارت را دادند، و یا آنها که به مجرد وقوع رویداد، تفنگهایشان را انداخته و از محل گریختند، چگونه میتوانند جای چنین جوانی را پر کنند؟ چه کسی پاسخگوی هدر رفتن سرمایههای انسانی است؟
.jpg)
به این عکس نگاه کنید. به این سکوت اطرافیان پس از هیاهوی یک روز خونین. هابیل انگشت شهادتاش را به سمت چه کسانی دراز کرده است؟ آنها که هابیل را به کام مرگ کشاندند، آیا با دیدن این عکس به خود نمیلرزند؟ این انگشت شهادت میدهد که آنها را دیده؛ قاتلانش را دیده است؛ هم آنها که توحش و بربریتشان را به مردم بیگناه و غیرنظامی نشان دادند و هم آنها که غیرت و وجدانشان را زیر پا کرده و بزدلانه مردم بیدفاع را به حال خود رها کرده و پا به فرار گذاشتند.
حکایت آنها که کشتند و آنها که گریختند، با هابیل که ایستاد و سرانجام جان داد، در قطعهیی از شعر شاملو نهفته است:
مردی ز بادِ حادثه بنشست
مردی چو برقِ حادثه برخاست
آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت
وین، نام را، بدونِ سپر خواست.





