
چندی پیش یک رسانهی خارجی گزارشی دربارهی وضعیت چاپ و نشر کتاب در افغانستان تهیه کرده و در آن ادعا کرده بود که این صنعت در سالهای پسین رونق و گسترش یافته است. حقیقت اما این است که تنها در چنان گزارشهایی نیست که از گسترش صنعت چاپ و نشر در کشور سخن گفته میشود؛ اگر نگاهی به آمار و ارقامی بیندازیم که از سوی انتشاراتیها در همین شهر کابل -که شمار آنها نیز ظاهرن در حال افزایش است- بیرون داده میشود، کمابیش به همان نتیجهیی خواهیم رسید که در گزارشهای رسانههای بیرونی میبینیم. بدین لحاظ میتوان تا حدی به آنها اعتبار قایل شد. مسأله اما این است که آیا به همان تناسبی که چاپ و نشر کتاب گسترش یافته است، تحولی در حوزهی مخاطبان، یعنی مصرفکنندگان آن کتابها نیز پدید آمده است؟ البته این چیزی است که نمیتوان انتظار داشت آمار دقیقی از آن به دست رسانهها برسد. بنابراین، برای گشودن گره بهوجودآمده، دو راه باقی میماند: یک، بازهم رجوع کنیم به همان انتشاراتیها و ازشان بپرسیم که چه مقدار از کتابهایی را که چاپ و نشر میکنند میتوانند به فروش برسانند؛ و راه دوم هم این است که نظری به وضعیت دانش یا دستکم، میزان آگاهی از حداقلهای دانش در حوزهی عمومی بیندازیم –بگذریم از اینکه تصور نمیرود «نخبگان» نیز وضع چندان بهتری نسبت به جماعتی داشته باشند که خود «عوامالناس»شان نامیدهاند.
در میان ناشران شهر کابل، دوستی دارم که غالب کتابهای «پرفروش» از آدرس انتشارات وی به بازار عرضه میشود. آن دوست باری در همین آخرها به من میگفت با گذشت نزدیک به یک سال از چاپ و نشر «پروفروشترین کتاب در سالهای اخیر»، هنوز نتوانسته بیشتر از پنچاه نسخهی آن را بفروشد. تعجب نکنید و افزون بر این، تصور کنید اگر بر همین قیاس، میزان فروش کتابی را بسنجیم که «کمفروشترین» کتاب معرفی میشود، انتشاراتی بیچاره چه دشواری و زجری را باید تحمل کند تا از غم بستههای سربهمهر کتاب مذکور رهایی یابد؟ به احتمال زیاد، با هیچ ترفندی نمیتوان این مسأله را حل کرد، مگر اینکه بازهم به حقیقت دیگری متوسل شویم: شما لابد متوجه شدهاید که در چنین وضعیت رقتباری، گاهی یک کتاب به چاپهای دوم و سوم هم میرسد. پس لابد اینجا تناقضی در کار است. نه، ماجرا از جای دیگری درز برداشته است: تیراژ یا تعداد نسخههایی که از یک کتاب چاپ میشود، تا اندازهی ناامیدکنندهیی پایین آمده است. هرچند آماری که غالبن در صفحههای نخست کتابها از این موارد به دست داده میشود، چندان صادق نیست، حقیقت اما این است که هیچ جادو و رازی هم در میان نیست؛ زمانی که پرفروشترین کتاب در یک سال نتواند بیشتر از پنجاه نسخه به فروش برسد، به حقانیت آمار کتابهایی که در یک یا دستکم دو سال، به چاپ دوم و سوم میرسد باید شک کرد. منتها این چیزی نیست که انتشاراتیها تمایل چندانی به پنهانکردنش داشته باشند؛ آنها به شما خواهند گفت که اکثر این کتابها، در پنجاه یا صد نسخه به چاپ میرسند که معمولن بیشتر از نصف آن نیز به «دوستان» و «فرهیختگان» هدیه میشود!

راه دوم – و البته با دردسر بیشتری – این است که بهعنوان یک جاسوس، وارد زندگی همین جماعت «نخبه» و «فرهیخته» شویم. ظاهر ماجرا در این مورد کمی ترسناک بهنظر میرسد، راستش اما شبکههای اجتماعی کار خودشان را دقیق انجام میدهند. فیلسوفهای زیادی در طول تاریخ بودهاند که نوعی از ثنویت یا دوگانگی را در موجودات انسانی اشاعه میدادند. اما منظور آنها در اصل این نبود که یک فرد میتواند همزمان با تمام ویژگیها و امکانهایی که دارد، در دو مکان و مصروفیت کاملن متفاوتی حضور داشته باشد؛ منظور آنها این بود که بهلحاظ هستیشناختی، ما موجوداتی متشکل از دو بعد، یعنی جسم و روح یا عین و ذهن هستیم. حتا افلاتون که «عالم مثل» آن تا امروز برای شمار زیادی از خیالپردازان وسوسهکننده و هیجانانگیز جلوه میکند، در نهایت حرفش این بود که موجودات و امور واقع در کلیت، همه نشانهها و رونوشتهایی از نسخههای اصیلتر خودشان در عالم مثلاند. لیکن زمانی که غالب نخبگان و فرهیختگان امروز در جامعهی ما از یکسو عملن تماموقت در فیسبوک و توییتر غرقاند و پیوسته «پستهای روشنفکرانه و استادانه» میگذارند، از سوی دیگر بیگمان مدعیاند که روزوشبشان را با مطالعه و تأملات عمیق و جدی میگذرانند، قضیه تا حدی فرق میکند و دیگر نمیتوان به آن دوگانگیهای سادهی فیلسوفان دل بست!
این یک رخ مسأله است. رخ دیگر آن این است که وضعیت تفکر در بین ما چگونه است؟ از میان همان کتابهای روزافزون چاپشده و «آمادهی چاپ» حقیقتن چه تعدادی سهمی هم از اندیشه و تفکر دارند؟ نحوهی برخورد ما با مسایل، رخدادها و موضوعاتی که در حوزههای مختلفی از زندگیما؛ فرهنگ، سیاست، تاریخ و احیانن «روشنفکریت» وجود دارد، چگونه است؟ منطقی که در پسزمینهی تعیین نسبت ما با آنها قرار میگیرد، چگونه منطقی است؟ امروزه حقیقت و ماهیت بسیاری از مسایل نه بر اثر کشف و تأمل ما، بلکه بر اثر تجربههای ناشی از بلاهت و جهلمان آشکار شده است: تبارگرایی، سنتیاندیشی، خلاهای فرهنگی و از این دست. پرسشی که مطرح میشود، این است که اکنون ما چقدر توانستیم از این مسایل بهعنوان علامتهای فاجعه، فاصله بگیریم؟

من باوری عمیق به این دارم که معنای اکثر چیزها در زندگی ما وابسته به این است که با چه ذهنیت، پیشفرضها و مجموعهیی از گزارههای زبانی با آنها برخورد میکنیم. بنابراین و محض نمونه، آیا به این فکر کردیم که اگر میخواهیم از مصیبت «قومگرایی» رهایی یابیم – چون دیگر باید زیانهای آن را بهخوبی تجربه کرده باشیم – در عمل چقدر به این خواست خود وفادار بودهایم؟ ذهنیت و پیشفرضهای ما در برخورد با این پدیده چگونه است؟ این داستان سری دراز دارد – متأسفانه – و اکنون به جایی رسیده که فاجعهها را با تجربه و هوشیاری بیشتر از پیش بازتولید میکنیم. اینها را نمیتوان با آنچه که در ذهن و ضمیر ما میگذرد، بیارتباط دانست. اول باید بدانیم که وضعیت تفکر در بین ما چگونه است و این ربطی مستقیم دارد به اینکه چه تعریفی از دانایی و تفکر داریم و برای دستیافتن به آن، حاضریم از ذهنیت، معیارها و منطق سخت و جزمی پیشین خود فاصله بگیریم و با دنیا بر اساس معیارهای تازه و تحولیابندهیی برخورد کنیم. فکر میکنم شانس چندانی در این راه نخواهیم داشت مگر اینکه اعتراف و سپس عمل کنیم به اینکه تنها از مجرای مطالعه و ایجاد رابطهیی تنگاتنگ با متن و اندیشه میتوان به آن دست یافت. و صدالبته این دنیایی است که به صرف بالارفتن شمار ارقام کتابهای چاپشده و پایینآمدن تیراژ آنها در حالیکه خودمان مشغول صدور نظریههای کارشناسانه در فیسبوک هستیم، قابل حصول نیست.





