جبر تاریخی و دشوارۀ طبقۀ متوسط

200 سال پس از تولد مارکس، هنوز هم فهم اندیشه و جریان‌های منسوب و مرتبط به وی برای ما ارزشمند است. از این رو، تلاش می‌کنیم تا در سلسله‌نوشته‌هایی، به مفاهیم و نظریاتی که در فهم مارکس و مارکسیسم به دانشجویان و دانش‌آموزان کمک می‌کنند، بپردازیم. این نوشته‌ها به هیچ‌وجه مقدمۀ کاملی برای فهم مارکسیسم نیستند.

امروز تلاش خواهیم کرد تا دو مورد از گرایش‌های مارکس را از درون به نقد بکشیم. فایدۀ نقد درونی این است که پیشفرض‌های اساسی یک نظریه را از بنیاد رد نمی‌کند و سعی می‌کند از درون آن دستگاه فکری، به تحلیلش بپردازد. گفتمان عمومی می‌کوشد تا منتقد و مخاطب بهتر همدیگر را بفهمند و طرف نقد به حسن نیت منتقد اعتماد حداقلی داشته باشد. امروز از یک سو تاریخ‌نگاری جبرمحور مارکس را به بحث می‌گیریم و از سویی دیگر اعتماد و تکیۀ او بر علم به عنوان ابزاری برای پاسخ به پرسش‌های ارزشی (نه اثباتی) بنیادین و حذف آنچه مانند دین به عنوان خرافات به شمار می‌رفت.

مارکس بر این عقیده بود که نظام و مناسبات سرمایه‌داری جامعه را به سوی دوقطبی‌شدن خواهد برد؛ یعنی بزرگترشدن شکاف بین طبقۀ سرمایه‌دار و کارگر. این تنش به جایی خواهد رسید که طبقات فرودست علیه طبقات حاکم انقلاب خواهند کرد. این پیش‌بینی دو بعد مهم دارد: نخست پیروی از مسیر تاریخی خاصی بود که به عقیدۀ مارکس جوامع باید از آن می‌گذشتند؛ مثلاً از فئودالیسم به کاپیتالیسم و سپس به سوسیالیسم. این تاریخ‌نگاری را جبرگرایانه می‌خوانیم، چون به جبر تاریخی و ساختاری دلالت می‌کند. این جبر بدین معناست که تاریخ لزوماً به سمتی معین می‌رود و این از سوی دیگر بدین معناست که زیرساخت اقتصادی یک جامعه تمام مناسبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن را جبراً تعیین می‌کند.

در واقع در جوامع غربی این اتفاق نیافتاد. با ظهور اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری، کارگران صنعتی توانستند به صورت جمعی به چانه‌زنی روی حقوق خود بپردازند. این باعث بالا رفتن سطح میانگین معاش‌ها و توسعۀ قابل توجه طبقات متوسط شد. ایجاد و رشد طبقات متوسط، که خود محصول عوامل انسانی، تاریخی و سیاسی خاصی بود، به شیرازۀ این جوامع پایداری بخشید. آنچه اتفاق افتاد این بود که از یک سو ایده‌یی که طبق آن تاریخ مسیری جبری را طی می‌کند رد شد و از سوی دیگر، نظریه‌یی که طبق آن مناسبات اقتصادی حاکم بر یک جامعه سایر چیزها را تعیین می‌کند و عواملی که برخاسته از زیرساخت نیستند ـ مانند کنش انسانی و حوادث سیاسی – به هیچ‌وجه نمی‌توانند سیر طبیعی تاریخی یک کشور بر اساس عوامل اقتصادی را بهم زند. طبق مدعای ما ظهور سندیکاها به عنوان یک عامل وابسته به کنش انسانی و سیاسی روی خود زیرساخت نیز تأثیر داشت، این یعنی باعث ایجاد یک طبقۀ جدید ـ طبقۀ متوسط ـ شد که محوری جدید از سرمایه (پس‌انداز) را در ساختار جامعه به وجود آورد. همین عامل تاریخی جلوی دوقطبی شدن جوامع کاپیتالیست، آن گونه که مارکس پیش‌بینی کرده بود را گرفت.

جبر تاریخی میراثی است که مارکس از هگل برده است. این روایت از تاریخ یک کلان – روایت است؛ یعنی روایتی کلی که به حادثات و جزئیات تاریخ مسیر و قالبی کلی در نظر می‌گیرد و آن‌ها را از طریق این قالب و روایت کلی بررسی می‌کند. طبق نظر مارکس نیز تاریخ جوامع مسیری معین را طی می‌کند. اما تجربۀ قرن 20 و جنگ جهانی دوم مثالی بود علیه نظریه‌یی که طبق آن، تاریخ حرکتی همیشه رو به جلو دارد. وحشت و جنایتی که آن‌جا رفت، هشداری بود برای تاریخ‌نگاران تا از احتمالات وحشتناکی که سر راه انسان‌ها قرار دارد چشم نپوشند. در واقع این خوشبینی به تاریخ که با مارکس می‌بینیم، نوعی خوشبینی به کنش انسانی و پیش‌بینی‌پذیری نتایج آن است. اگر تاریخ متشکل از مراحل گوناگون باشد و بعضی از این مراحل ارزشمندتر از دیگران شمرده شوند، کنش انسانی می‌تواند گذشتن از یک مرحله به دیگری را هدف قرار دهد و در این راه دست به خشونت‌های بزرگ بزند، همان‌طور که کمونیست‌های افغانستان می‌خواستند جامعه را به زور تفنگ از حالت فئودالی‌اش بدر کنند و به سرمایه‌داری برسانند. چرا که سرمایه‌داری این‌جا از لحاظ ارزشی مرحله‌یی «پیشرفته‌تر» از تاریخ بود. با زیر سوال رفتن این نگاه جبرگرایانه به تاریخ،  از یک سو به دلیل وحشت جنگ جهانی و از دیگر سو با ظهور طبقات متوسط، در واقع ارزش چنین اعمالی از درون خود مارکسیسم زیر سوال می‌رود و از «خشونت ضروری» تبدیل می‌شود به خشونتی در میان خشونت‌های دیگر تاریخ. این بی‌باوری به مسیر رو به پیشرفت تاریخ، نوعی بدبینی و ترس از عواقب کنش انسانی نیز به همراه دارد.

از سویی دیگر، در جامعه‌شناسی نگاه کاملاً جبرگرایانۀ مارکس نسبت به تأثیر زیرساخت اقتصادی روی مسیر تاریخی جامعه با سوالات زیادی روبه‌رو است. خود نمونۀ ظهور طبقات متوسط نشان می‌دهد که عوامل خارج از زیرساخت اقتصادی، مانند بسیج سیاسی نیروهای کارگری در درون سیستم سرمایه‌داری، می‌تواند باعث ایجاد تغییر در زیرساخت شود. جامعۀ غربی از مدل دوقطبی سرمایه‌دار/کارگر که در آن سرمایه تنها نزد طبقۀ سرمایه‌دار بود، گذار کرد به جامعه‌یی که در آن، پس‌اندازهای طبقات متوسط نیز قسمت قابل توجهی از مجموع سرمایۀ یک جامعه را تشکیل می‌دهد. این نتیجه دال بر تغییری در زیرساخت اقتصادی است که خود در نتیجۀ تحولات روساخت به میان آمده. در نتیجه جریان‌هایی که اکنون به عنوان ساختارگرا شناخته می‌شوند و بر اهمیت ساختار اقتصادی تاکید می‌کنند، تصویری کاملاً جبرگرایانه از اثر زیرساخت اقتصادی ندارند و به اهمیت حوادث تاریخی و کنش انسانی بهتر واقف‌اند.

از سویی دیگر ما باید روی یک بعد دیگر اندیشۀ مارکس نیز تمرکز کنیم: اعتماد وافر به علم. به عقیدۀ او علم مادی و مدرن توانایی ارائۀ پاسخ به پرسش‌هایی را که تا کنون دین پاسخ می‌داده دارد. نه تنها این، بلکه علم روشمند توانایی بهتر ساختن وضع جوامع و مناسبات انسانی را هم دارد. برنامه‌های صنعتی‌سازی و جمعی‌سازی تولید که در روسیه اتفاق افتادند، به زعم رهبران شوروی، بر اساس ضوابط علمی وضع شده و در نتیجه بهترین روش‌ها شمرده می‌شدند. به علاوه، خود دستگاه تاریخی و نظری مارکسیسم نزد مارکس و بسیاری بعد از او، دستگاهی علمی شمرده می‌شد. این باور وافر و خوشبینانه به علم، بعد از جنگ جهانی دوم و سقوط خود اتحاد شوروی زیر سوال رفت. از یک سو ما دریافتیم که علم لزوماً راهبر به سوی پیشرفت محض نیست و می‌تواند ابزار بزرگترین وحشت‌ها باشد؛ از سوی دیگر، اتحاد شوروی با برنامه‌های 5 سالۀ علمی‌اش اشتباهات زیادی را در سیاست‌گزاری مرتکب شد که نتیجه‌اش مرگ میلیون‌ها نفر بود. همین علم‌مداری به موضع ضددینی مارکس و اتحاد شوروی نیز دامن زد و موضع‌گیری ناشیانۀشان در برابر پدیدۀ دیانت که از همیشگی‌های تجربۀ انسانی‌ست، نخبه‌گرایی بیش از حد این اندیشمندان را برمی‌تاباند. امروزه در جامعه‌شناسی و علوم سیاسی دستگاه فکری مارکس را علمی نمی‌دانیم؛ چون جبر تاریخی مارکسی و شیوۀ استدلالش با روش‌های تحلیل علم مدرن (مثلاً با تعریفی که کارل پوپر یا توماس کون ارائه می‌کنند) در تناقض است. حداقل اگر ادعا این است که مارکسیسم علمی‌ست و علم خود راهبر به سوی پیشرفت، این ادعا با تجربۀ تاریخی قرن بیستم تکذیب شد.

در نتیجه جبرگرایی تاریخی و ساختاری مارکس را با مثال ظهور طبقات متوسط محک زدیم و نقد کردیم و پس از آن، علمی‌انگاری ایدئولوژی‌اش را. مارکس برای دانش‌آموزان علوم اجتماعی اهمیت خاصی دارد. این اهمیت همان‌قدر که در استفاده از بینش وی در بعضی موارد ـ چون اهمیت ساختار و شرایط جمعی و اقتصادی ـ وجود دارد، در نقد درست و منصفانۀ آرای ضعیف وی نیز وجود دارد و هر کدام از این دو بدون نیمۀ دیگرش منجر به برخوردی ایدئولوژیک خواهد شد که دست‌کم ارزش آموزشی برای دانش‌آموز نخواهد داشت.

پل ارتباط با خوانندگان  [email protected]

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام