
صدای زنگ ساعت تلیفون بیدارم میکند. در حالت نیمهخواب و نیمهبیدار زنگ ساعت تلیفون را قطع میکنم. میخواهم دوباره بخوابم. از وقتی که سحری خورده و نماز خواندهام ۳ ساعت میگذرد؛ اما انگار همین نیم ساعت پیش بود که خوابیدهام. به مشکل چشمهایم را باز میکنم و به ساعتام نگاه میکنم، ساعت کمی از 7 گذشته است.
با شتاب رختخواب را ترک میکنم و برای دوشگرفتن به حمام میروم، شیر آب سرد و گرم را باز میکنم و به سرعت دوش میگیرم. از حمام که بیرون میشوم لباسهایم را میپوشم و با عجله راهی میشوم، ساعت 8 صبح باید دفتر باشم. فاصلۀ خانه تا دفتر بیشتر از نیم ساعت است و منم برای اینکه به موقع دفتر برسم، وقت تلف نمیکنم.
باوجود آنکه دوش گرفتهام؛ اما احساس کسالت دارم. احساس میکنم معدهام درست کار نمیکند و چیزی در گلویم گیر کرده است. دلیل آنهم غذای سنگینی است که به عنوان سحری خوردهام تا در طول روز انرژیام را بیشتر حفظ کنم. یکی دو ساعت پس از رسیدنم به دفتر حالم بهتر میشود و تا بعد از ظهر به کارهایم را ادامه میدهم.
ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر است و من آماده میشوم تا به خانه برگردم. راه میافتم، پاهایم کمرمق شدهاند، گرسنگی و تشنگی آزارم میدهد. هوا گرم است و دهنم از شدت تشنگی خشک شده است. سوار موتر که میشوم، با حرکت موتر نسیم ملایم پوستم را نوازش میدهد، احساس خوشایندی به من دست میدهد که تاحدی تشنگی و گرسنگی را از یادم میبرد.

از موتر پیاده شده وارد پیادهرو میشوم. بساط بولانی فروشان و دیگر غذاهای سرخشده در کنار پیادهرو پهن است. بوی روغن و غذایهای سرخشده در فضا پیچیده است که بیشتر از پیش گرسنهام میکند. بویی که در روزهای عادی آزاردهنده استْ این روزها، اما مشام آدم را نوازش میدهد.
جاده پر از موتر است و پیادهروها مملو از آدم. آدمهایی که عجله دارند تا زودتر به خانه بروند، و آنهایی که دست از کار کشیدهاند بیشتر شتاب دارند تا خرید افطاری و شبشان را انجام دهند. بسیاری از آدمها بهسمت بولانیها و پکورههای طلاییرنگ میروند و برای افطاری خود و خانوادهاش، بولانی یا پکوره میخرند.
در سوی دیگر پیادهرو انواع میوه برای فروش گذاشته شده است. سیبهای زرد و سرخ، شفتالو، زردآلو، آلو بخارا، توت و… میوههاییاند که توجهم را جلب میکند. عدهیی میوه میخرند و عدهیی هم قیمت میوهها را میپرسند. جلو میروم یکی 2 کیلو میوه میگیرم و به راهم ادامه میدهم.

به خانه که میرسم، هر کدام از اعضای خانواده مشغول کاریاند، یکی برای افطاری بولانی میپزد و دیگری غذای شب را درست میکند، آن یکی نیز دوغ درست کرده در یخچال میگذارد تا برای افطاری سرد شود. کیسهیی میوه را روی میز آشپزخانه میگذارم و خودم وارد اتاق میشوم. لباسهایم را تبدیل میکنم و موبایلم را به گوشهیی میاندازم. روی یکی از تشکها دراز میکشم و از فرط خستگی خوابم میبرد.





