.jpg)
هشت عقرب برابر است با کشتهشدن طاهر بدخشی، از پیشگامان جنبش چپ در افغانستان. به این مناسبت گروهی از جوانان به تاریخ 9 عقرب هفتۀ گذشته، محفلی را برگزار کردند که در آن شماری از فعالان دانشگاهی، سیاسی، بازماندهگان چپ و راست در باب طاهر بدخشی و طرز تفکر وی سخن گفتند.
مدعای سخنرانان در این برنامه پارادوکسیکال و متضاد بود و هر سخنرانی برای رد مدعای سخنران پیشین به پشت تریبون میشتافت و مغالطه را پیگیر میشد. اختلاف نظر سخنرانان شباهتی به جدل استدلالیان نداشت که بر برهان و خرد اتکا دارد. اگر استدلال سخنگویان را مرجع قرار دهیم، باید بپذیریم که شیر در عین واحد هم سفید است و هم سیاه.
حفیظ منصور از روشنفکران دینی یکی از سخنرانان این برنامه بود. از آنجا که آقای منصور بنابر عادت مألوف، به هر پدیدهیی از عینک دینی و اسلامی مینگرد، با استناد به دفاعنامۀ طاهر بدخشی که در حمل سال روان منتشر شد، او را مسلمان ثابت کرد و محتملاً در فرصت مجدد، بدخشی را از جماعت اخوانالمسلمین خواهد شمرد. پس از این برنامه، یادداشتی از لطیف پدرام در مورد طاهر بدخشی منتشر شد که در آن آقای پدرام، یکسره بر همه خوانشها خط بطلان کشید و با منطق سلبی تعریف منحصر به فردی از بدخشی ارائه کرد که از نظر شماری نفی به سود آقای پدرام است.
جدل در مورد شخصیت طاهر بدخشی قدامت دارد و این آتش زیر خاکستر اکنون دو باره مشتعل شده است و غایتی جز کیش شخصیتپرستی ندارد. بنا بر این جدل در مورد شخصیت طاهر بدخشی، در واقع نزاع میان مومنان و کافران است و سود قابل توجهی برای روزگار ما ندارد. پرسش این که طاهر بدخشی چه کسیست، پرسش قابل تأملی است، اما اگر پرسشکننده با پیشفرض و انگیزۀ یافتن قدیسی برای ستایش، این پرسش را مطرح میکند، راه ترکستان را پیموده است.
برای این که پرسش سودی برای روزگار ما داشته باشد، به این صورت باید طرح شود که میراث بدخشی چیست؟ این پرسش باید بدون حبوبغض مطرح شود، بعد در سایۀ آن به پرسش نخستین نیز پاسخ داده خواهد شد.
اهمیت بدخشی در طرح «حل عادلانۀ مسألۀ ملی» است. در واقع این امر نقش بدخشی را در تاریخ معاصر افغانستان و گفتمان قدرت برجسته ساخته است. اگر از کنار نام بدخشی «حل عادلانۀ مسألۀ ملی» را برداریم، شخصیت و فعالیتهای او در ردیف بسیاری از روشنفکران که در ایجاد حزب دموکراتیک خلق و جنبش چپ دانشگاهی نقش داشتند به عنوان امر تاریخی قابل سنجش است و سود آموزشی خواهد داشت.
طاهر بدخشی به عنوان انسان، نامقدس و جایزالخطا است و کلاویزشدن به شخصیت و بُرزوبالای او شکلی از کیش پرستش نیاکان و مختص جوامع قبیلهییست. اما طرح «حل عادلانۀ مسألۀ ملی» به عنوان میراث بدخشی، بدون درک سیر تاریخی ناسیونالیسم افغانی ناممکن به نظر میرسد و ارتباط آن با گفتمان قدرت در روزگا ما روشن نمیشود. ناسیونالیسم مسلط در افغانستان از دوران کودکی با محمود طرزی مهاجم و دیگرستیز بود و با ظهور هیتلر و موسلینی در نیمۀ اول قرن 20، با سلاح نفرت مسلح شد. غایت ناسیونالیسم افغانی مصادره و غصب است و در قرن 21 با درک اقتضای زمان، ردایی از قانون و لیبرالیسم پوشیده، اما در عمل هیچ قاعدهیی را برنمیتابد، مردمسالاری را به سخره میگیرد و دیگران را زیر نام قانون لگدکوب میکند.
.jpg)
تا زمانی که ناسیونالیسم افغانی تعدیل نشود، فرصت واقعی برای کثرت و مشارکت فراهم نخواهد شد. حل عادلانۀ مسألۀ ملی به عنوان راهی برای بیرونرفت از این بنبست، نباید منحصراً به معنی فراهمشدن مشارکت سیاسی برابر برای همه تعبیر شود، بلکه به عنوان زمینهیی برای اصلاحات گسترده در حوزۀ ادبیات، قوانین، اقتصاد، دانشگاهها و اجتماع مورد توجه قرار گیرد. کارنامه ناسیونالیسم مسلط تنها غارت، انحصار قدرت و جشن خون نیست، بلکه این مشرب چند بعدی و دینامیک، روح و روان مردم را مسخ کرده است. نویسندهگان، استادان و سربازان ناسیونالیسم زیر نام دانش، به هدف همگونی ملی به صورت گسترده، کثرت را انکار و زمینۀ انقطاع نوستالژیک را فراهم کردهاند. من برای توضیح این مدعا مثالی از سرنوشت یک مرد را میآورم که وضعیت چگونه بر او اثر گذاشته است.
مردی را میشناسم که از دانشگاه کابل فارغ شده و در یکی از مکاتب پایتخت آموزگار است. شلاق فقر تا استخوان این مرد کار کرده و او را به اسکلیت متحرک تبدیل کرده و پوشاک مندرس و کفشهای کهنه منظرۀ این فلکزده را تکمیل کرده است.
هنگام سخنگفتن چنان به نظر میرسد که گویی شبحی در نیمهشب سرود ترس میخواند. این مرد به قول خودش در مکتب برای دانشآموزان مضمون «دری» تدریس میکند و چون آشنای من است، گاهی سفرۀ دلش را پهن میکند و اشعار تازه سرودهاش را میخواند. نمیدانم سرودههای او را بزرگان و منتقدان ادبیات فارسی شعر میشمارند یا خیر. اما خود مُصر است و میپندارد که شاعر است. باری در وصف دوستان شعری سروده بود و با تهیج برای من دکلمه کرد که یک بیت آن به یاد من است؛ «ای دوستان دوست دارم هر کجا شما را/ با دل و جان و ناترس همۀ شما را.» این بیت باعث شد تا من از او بپرسم که برای دانشآموزان چه تدریس میکند. قیافۀ دانشمندان را به خود گرفت، اندکی در مورد فرهنگ فاخر و زبان پربار دری گفت و سپس با اندوه فراوان اعلام کرد که این زبان در حال نابودیست و بیگانهگان در پی جایگزینکردن زبان فارسی به جای زبان دریاند.
این مرد متأثر از جامعهییست که به دست ناسیونالیستهای افغانی مهندسیشده گرفتار آفت سادهدلی و فقدان اختیار فکری شده و از این نظر شباهت زیادی به شخصیت «کاندید» در کتاب «کاندید» اثر فرانسوا ولتر دارد. کاندید به قول ولتر «دارای شریفترین خصائل بود» و کاندید پاکسرشت تحت نظر استاد پانگلوس به این باور ساده لوحانه رسیده بود که «همه امور بهترین هستند.»
کاندید در قلعۀ بزرگ یکی از بزرگترین خوانین در وستفالیا زندهگی بر وفق مرادی داشت. اما خوان بزرگ به طور اتفاقی صحنهیی را میبیند که در آن کاندید با دخترش در حال معاشقه است. به این ترتیب، خوان چند لگد محکم به نشیمنگاه کاندید میزند و او را از بهشت زمینی میراند. کاندید به این ترتیب در چالۀ تیرهروزی سقوط میکند و با وصف تجارب فراوان بدبختی، دست از این باور که «همه امور بهترین هستند» برنمیدارد. هر جا سخنی پیش میشود، کاندید با ملاک پانگلوسی به سنجش و استدلال پیش میشود و فیلسوف پندارگرا را بابت درس بزرگ و راهگشایش تحسین میکند.
کاندید با وجود سرشت پاکش، فاقد قدرت تمیز است و این بلا را بر سر او پانگلوس آورده است. اما در در داستان ما، استادان و جیرهخواران که از خوان ناسیونالیسم تغذیه میکنند، نقش پانگلوس را دارند و در گوش ما ابلیسوار لالایی تسلیمی میخوانند. بنا بر این، سخن آخر این که جدل مفرط در مورد شخصیت بدخشی، انحراف از مسیر گفتمان حل عادلانۀ مسألۀ ملی است. پرداختن به این جدل برای بسیاری منافع فردی دارد و نسل دانشگاهی نباید در دام این بازی باطل، سقوط کنند. برای حل عادلانۀ مسألۀ ملی با ملاکهای مدرن و امیال بشر قرن 21، باید فرصت بسط فراهم شود.
در همین زمینه





