.jpg)
تصور کنید در زمان حکومت ببرک کارمل زندگی میکنید، برای شما ملاک تشخیص درست از نادرست چیست؟ خیر اعلی را چگونه میشناسید؟ شاید پاسخ شما این باشد به یاری خرد و محاسبه؛ اما اگر به نگرش یک سوسیالست دهۀ هشتاد در افغانستان دقت کنید، درست و نادرست و خیر اعلی آن بود که شوروی معین میکرد و منشأ شر مطلق، «غرب دیو سیرت و قدرتهای اهریمنی جهان اول.»
حنا فاخوری در کتاب تاریخ فلسفه در جهان اسلام به نقل از امیل برهیه مینویسد که غربیها اهمیت زیادی به عقل برای حل مشکلات قایل بودند که باید آن را «پرستش عقل» نامید.
فاخوری در تحلیل اندیشۀ شرقی میافزاید: «که اندیشۀ شرقی عقلی، اندیشه عاطفی و صوفیانه در آن رخنه دارد؛ در محاسبات ذهن انسان شرقی و به ویژه افغانستان، عاطفه بر محاسبه فایق است و ذهن بر اساس چهارچوبی حکم صادرمیکند که در بستر جغرافیا و درازای تاریخ به وجود آمده است، با این تفاوت که این چهارچوب، نظر به شرایط زمانه شکل جدید اختیار میکند. ذهنیت شرقی غایتاندیش است (البته این مسأله را به عنوان حکم نسبی در نظر داشته باشید) و این ویژگی متأثر از مناقشۀ خیر و شر است، با این تفاوت گاهی اهورامزدا، همان فرهنگ عربیست و گاهی لیبرالیسم غربی. این نوع نگرش میان خاص و عام شایع است، اما در روزگار چیرگی ایالات متحده در افغانستان، ملاک تشخیص چیست؟
در تحلیل سیاست ایالات متحده باید جملۀ معروف بسمارک، نخست وزیر فقید پروس را به خاطر داشته باشیم که میگفت: «دوست امروز، دشمن فردا.»
روزگار چیرگی ایالات متحده در افغانستان روزگار ژست دموکراتیک و لیبرالیستیست و در این آشفتگی، مفهوم اصلی این امر غایب است و غیابت به کج فهمی انجامیده که بیشتر از هر نهادی جامعۀ مدنی و روزنامهنگاری را متأثر ساخته است. شما اگر به ادبیات رسانهها و جامعۀ مدنی در افغانستان دقت کنید، کموکیف این مسأله روشن میشود، این گرفتاری از مقدمۀ بالا نتیجه میشود که میتوان آن را جبر حاکم بر اجتماعِ عقیم توصیف کرد.
معروف است که میگویند ملاک تشخیص هر چیز حقیقت است، اما نوعی رویکرد میان دولتمردان، فعالان مدنی و روزنامهنگاران در افغانستان رایج شده که عکس این قاعده است، یا به عبارۀ دیگر، در روزگار دموکراتیک در افغانستان ملاک تشخیص همه چیز ایالات متحده است؛ در این چهارچوب، طرف خیر ایالات متحده است و خیر اعلی، راه درست، حقوق بشر و آیندۀ روشن آمریکاست. این رویکرد حتی حکمتیار را نیز پس از ورود به کابل مجاب کرده چنان که او حالا ایران را که در نقطۀ مقابل غرب قرار دارد، مقصر چالشهای موجود میداند.
.jpg)
این نگرش بر یک فرض غلط استوار است که از سنت آوازهگری ایالات متحده ناشی میشود. آمریکاییها هنگامی که در اپریل 1917 وارد جنگ جهانی اول شدند، یکی از دلایل جنگ با دولتهای مرکزی را صیانت از حق حاکمیت مردم عنوان کردند، این استدلال در سیاست خارجی ایالات متحده برای مداخله در امور جهانی و کشورهای دیگر همواره لحاظ شده است، ولی آیا این امر عین حقیقت است؟
اولویت ایالات متحده منافع ملی این کشور است و برای رسیدن به آن هر چیزی حتی حقوق بشر، دموکراسی و مبارزه با تروریسم در سطح ابزار فروکاسته میشود. ایالات متحده کشورهایی که ارادۀ تولید بمب اتم داشته باشند را محکوم میکند، در حالی که آمریکاییها نخستین بار قادر به ساخت بمب اتم و دیگر سلاحهای کشتار جمعی شدند.
از لحاظ سیاسی آمریکاییها بزرگترین دوست و حامی حکومت آل سعوداند. پیش از این با قذافی، دیکتاتور معدوم لیبی نیز این مراوده را داشتند. موارد یادشده به عنوان نمونه از برخورد ایالات متحده است و در تحلیل سیاست ایالات متحده باید جملۀ معروف بسمارک، نخست وزیر فقید پروس را به خاطر داشته باشیم که میگفت: «دوست امروز، دشمن فردا.» اگر ایالات متحده به بهانۀ حفاظت از جان غیرنظامیان و کودکان، مناطقی از سوریه را مورد حملۀ موشکی قرار میدهد، به این معنی نیست که این دلیل بازتاب نیت سیاستگذاران آمریکاییست.
انسان این سرزمین صبور نیست.؛ حکم صادر میکند و جناحی را مرجع میشناسد. در مناسبات و تحلیل امور چه در حوزۀ سیاست، فرهنگ و اجتماع از چشماندازی مینگرد که منافع دیگران را برمیتابد و باید در نظر داشت که «خیر اعلی همان آمریکا نیست.»





